نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
موقعیت نامناسب و نامتعارفی به قتل برساند، با دو ریسک بسیار خطرناک و قویة محتمل مواجه بوده است. اول اینکه امکان داشت شیطانا هر آن فریادی از گلویش خارج کند که خوب بدیهی است گند قضیه در می آید. دوم اینکه گیرم از خوش شانسی قاتل و یا هر چه که اسمش را می گذارید، شیطانا کوچکترین فریادی از گلویش خارج نمی شد. اما این امکان وجود داشت که یکی از بازیکنان بی هوا و ناگهان سرش را بالا می کرد و ماجرا را به چشم خود می دید.
در مورد ریسک اول به هیچ وجه کاری از دست قاتل ساخته نبود. او دست به قمار خطرناکی زده بود. حالا یا می شد و یا نمی شد، این موضوع صرفا و فقط و فقط به شانس او بستگی داشت. ولی در مورد ریسک دوم وضعیت خیلی فرق می کرد، به این معنی که این امکان وجود داشت که خطر آن را به میزان فاحشی کاهش داد.
همان طور که قبلا عرض کردم، در بازی بریج وقتی بازی به اوج هیجان می رسد، بازیکنان نیز آن قدر سرگرم بازی و بخصوص بازی تیم مقابل می شوند که اگر توپی هم کنار آنها منفجر شود، متوجه نخواهند شد، خصوصا وقتی که بازی حالت گرند اسلم را هم پیدا کرده باشد و تیمی احساس کند که چیزی نمانده تا تیم مقابل تمام امتیازات را برای خود کسب کند. ضمن اینکه تیم قوی تر معمولا در این مواقع بازی را دوبل هم می نماید. در چنین شرایطی امکان ندارد بازیکنی حتی به چپ و راست خود نگاه کند، چه رسد به اینکه سرش را بالا آورده و به اطراف خود نگاه کند. در دست سوم هم دقیقا همین قضیه تکرار می شود و همان طور که میدانید در این گونه مواقع از بازی بریج فقط سه بازیکن باقی می ماند، چون یک نفر دستش را جا می رود، به این صورت که ورق هایش را در روی میز رو می کند و خود از بازی کناره می گیرد و این شریک اوست که با استفاده از ورق های وی به جای هر دوی آنها به بازی ادامه میدهد. حالا فقط سه بازیکن باقی مانده که آنها نیز تمام هوش و حواسشان به دست خود و بازی دو نفر دیگر می باشد. تیمی که حکم های بیشتری دارد سعی می کند از تمام کارت های خود حداکثر استفاده را ببرند و بازیکن تیم مقابل نیز با تمام قوا سعی می کنند تا آنجا که امکان دارد برگ های برنده ی آنها را خنثی نمایند. خوب، به این ترتیب به این نتیجه رسیدم که احتمال اینکه شیطانا در این مواقع و در حین دست سوم به قتل رسیده باشد خیلی زیاد است. و سرانجام همین موضوع بود که مرا ترغیب نمود تا از همین راه و از این نقطه تحقیقات خود را شروع و به جلو بروم. مع الوصف برای شروع لازم بود که نحوه و جریان بازی در دست سوم را مجددا بازسازی و متعاقبا دقیقا بررسی نمایم. و طولی نکشید که متوجه شدم کسی که در این دست بخصوص جا رفته، دکتر رابرتز بوده است. این موضوع را به خاطر سپردم و متعاقب بر آن شدم تا ماجرا را از جنبه های روانشناسی نیز بررسی و مورد مطالعه قرار دهم. اجرای این برنامه مستلزم آشنایی و اطلاع دقیق از روحیات و خصوصیات فردی تک تک این چهار نفر بود.

صفحه 275 از 281