نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
برملا شدن مسئلهی قتل آقا و خانم کراداکی ضربه ای بود که گویی تمام امید و آرزوهای دکتر را در هم ریخت و نقش بر آب نمود و در اینجا بود که برای اولین بار متوجه شد واقعا راهی برای او نمانده و تمام درها به روی وی بسته شده، لذا با حالتی از یاس و نومیدی اظهار داشت: «مثل اینکه به آخر خط رسیدم، انکار بی فایده است، بهتر است خودم را تسلیم کنم. اینطور که می بینم، شما از همه چیز اطلاع دارید. البته فکر می کنم آن شیطانای کثیف و پست فطرت که امیدوارم روحش آتش بگیرد، ماجرا را برای شما تعریف کرده، چون هیچ کسی از این موضوع اطلاعی نداشت. و حتما هم همان شب و قبل از اینکه آن مهمانی لعنتی شروع بشود، از موقعیت استفاده کرد و شما را در جریان گذاشت. مرا ببین که چقدر خام بودم و فکر می کردم با کشتن شیطانا همه چیز تمام
می شود، نگو که تازه بدبختی هایم شروع شد.)
بازرس بتل حرف دکتر رابرتز را قطع کرد و گفت: «بیخودی پای شیطانا را به میان نکشید، او هیچ کاری نکرد. ماها همه باید از مسیو پوارو متشکر باشیم که طبق معمول بار دیگر با هوش و ذکاوت زبانزد خود، معمای این جنایات را به بهترین وجهی حل کردند و افتخار کشف این ماجرا هم از آن ایشان خواهد بود. متعاقبا به طرف در اطاق رفت و در را باز کرد و دو مامور پلیس وارد اطاق شدند، لحظاتی بعد، بازرس بتل با حالتی خیلی جدی و رسمی علل دستگیری و اتهامات دکتر رابرتز را مطرح کرد و در پایان دکتر رابرتز در معیت دو مامور از اطاق خارج شدند و به محض اینکه در اطاق در پشت آنها بسته شد، خانم الیور با خوشحالی زایدالوصفی شبیه کودکی که به آرزوی خود رسیده است گفت: «من که از اول گفتم، این مرتیکه قاتل است.»

صفحه 273 از 281