می فرستید. حالا دیگر تک و تنها در اطاق مانده و ظاهرا کسی مزاحم شما نیست. خدمتکار پیر هم که فقط نگاهی سرسری به خانمش انداخته و لذا از شرایط بدنی او کمترین اطلاعی ندارد از این بهتر نمی شود. خوب، حالا کم کم داریم می رسیم به جاهای حساس. بله، آقای دکتر، شما احتمالا نمی دانید که تعدادی از بنگاه های شیشه پاک کنی که بر طبق درخواست خانواده ها به منزل آنها می روند، کار خود را معمولا صبح های خیلی زود شروع می کنند و در مورد منزل خانم لوریمر هم به همین ترتیب بوده. لذا همزمان با ورود شما به منزل متوفی، شیشه پاک کن هم با نردبان مخصوص خود وارد می شود و بدون معطلی نردبان خود را به دیوار می گذارد و کار خود را شروع می کند، ولی از بخت بد شما،
کارش را با شیشه هایی شروع می کند که مربوط به پنجرهی اطاق خواب خانم لوریمر بوده. و همین طور که به کار خود مشغول بوده، ناگهان چشمش به داخل اطاق می افتد و می بیند که شما چکار می کنید. ولی آن قدر حواسش جمع بود که قبل از اینکه شما حدس بزنید و متوجه آدم غریبه ای بشوید، به سرعت از نردبان پایین می آید و نردبان را نیز تغییر مکان می دهد و به پاک کردن پنجره های دیگر مشغول می شود. معهذا، او حالا همه چیز را دید و از همه چیز هم اطلاع دارد، الان هم حی و حاضر اینجا تشریف دارند و از زبان خودشان ماجرا را برای همه شرح خواهند داد. پوارو به دنبال این حرف به طرف در اطاق رفت و پس از اینکه در را باز کرد گفت:
بیایید تو، استفان.»
و به دنبال آن مرد جوان درشت و قوی هیکل و کار گرمابی با موهای قرمز و درهم ریخته وارد اطاق شد. لباس کار بر تن داشت، کلاه کاری در دستش بود که روی لبه ی آن برچسب «اتحادیه شیشه پاکن های چلسی» با کلمات درشت دوخته شده بود.
کارگر جوان پس از ورود به اطاق به گوشه ای رفت و بی حرکت ایستاد.
پوارو از او سوال کرد و گفت: «کسی در این اطاق هست که قبلا دیده باشی؟ » مرد شیشه پاک کن نگاهی به دور و بر خود انداخت و سرانجام با حالتی از شرمندگی و خجالت سرش را در جهت دکتر رابرتز تکان داد و گفت: «ایشان.»
«خوب، حالا برای ما بگویید که این آقا را کی و کجا دیدید و به چه کاری مشغول بودند؟»
ساعت هشت صبح امروز بود، از طرف اتحادیه برای کار به خانه ای در خیابان شایر رفتم، نردبان را بیخ دیوار گذاشتم و بالا رفتم و به کار مشغول شدم. معلوم بود که اطاق خواب خانم خانه می باشد و خانم خانه هم هنوز
کارش را با شیشه هایی شروع می کند که مربوط به پنجرهی اطاق خواب خانم لوریمر بوده. و همین طور که به کار خود مشغول بوده، ناگهان چشمش به داخل اطاق می افتد و می بیند که شما چکار می کنید. ولی آن قدر حواسش جمع بود که قبل از اینکه شما حدس بزنید و متوجه آدم غریبه ای بشوید، به سرعت از نردبان پایین می آید و نردبان را نیز تغییر مکان می دهد و به پاک کردن پنجره های دیگر مشغول می شود. معهذا، او حالا همه چیز را دید و از همه چیز هم اطلاع دارد، الان هم حی و حاضر اینجا تشریف دارند و از زبان خودشان ماجرا را برای همه شرح خواهند داد. پوارو به دنبال این حرف به طرف در اطاق رفت و پس از اینکه در را باز کرد گفت:
بیایید تو، استفان.»
و به دنبال آن مرد جوان درشت و قوی هیکل و کار گرمابی با موهای قرمز و درهم ریخته وارد اطاق شد. لباس کار بر تن داشت، کلاه کاری در دستش بود که روی لبه ی آن برچسب «اتحادیه شیشه پاکن های چلسی» با کلمات درشت دوخته شده بود.
کارگر جوان پس از ورود به اطاق به گوشه ای رفت و بی حرکت ایستاد.
پوارو از او سوال کرد و گفت: «کسی در این اطاق هست که قبلا دیده باشی؟ » مرد شیشه پاک کن نگاهی به دور و بر خود انداخت و سرانجام با حالتی از شرمندگی و خجالت سرش را در جهت دکتر رابرتز تکان داد و گفت: «ایشان.»
«خوب، حالا برای ما بگویید که این آقا را کی و کجا دیدید و به چه کاری مشغول بودند؟»
ساعت هشت صبح امروز بود، از طرف اتحادیه برای کار به خانه ای در خیابان شایر رفتم، نردبان را بیخ دیوار گذاشتم و بالا رفتم و به کار مشغول شدم. معلوم بود که اطاق خواب خانم خانه می باشد و خانم خانه هم هنوز