نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
دکتر رابرتز با حالتی از تعجب زیاد پرسید: «معذرت می خواهم مسیو پوارو، ولی ممکن است از شما سوال کنم که چه چیزی باعث شد تا شما به این فکر بیفتید که مرگ خانم لوریمر در اثر خود کشی نبوده است؟ » همان چند دقیقه صحبتی که با خدمتکار پیر خانم لوریمر در سر پله ها داشتم.» لابد به شما گفت که آن مردیث بعد از ظهر روز قبل به دیدن خانم لوریمر آمده بود؟» | بله، ضمن آنکه حرف ها و صحبت های دیگری هم مطرح شد و گفته شد. البته اشتباه نکنید. من از مدتها پیش به نتیجه رسیده بودم و لذا همان موقع که با خدمتکار پیر خانم لوریمر صحبت می کردم می دانستم مجرم کیست. منظورم اینست که قاتل شیطانا را شناسایی کرده و از هویت وی کاملا آگاه و مطمئن بودم که قاتل، خانم لوریمر نیست.» |
خوب، حالا بفرمائید که چطور و چگونه به آن مردیث مظنون شدید؟» پوارو دستش را بالا آورد و گفت: «لطفا یک دقیقه صبر کنید. خواهش می کنم هولم نکنید و اجازه بدهید که به شیوهی معمول خودم شرح دهم. مطمئن باشید همه چیز را برایتان تعریف خواهم کرد. همان طور که می دانید، شیوهی تحقیقاتی من همیشه بر مبنای تئوری حذفی می باشد و در این ماجرا هم از همین شیوه همیشگی استفاده کردم و سرانجام به این نتیجه رسیدم که قاتل شیطانا نه خانم لوریمر بود، نه سرگرد دسپارد. و با کمال شرمندگی خدمتتان عرض کنم نه دوشیزه آن مردیث»
مهم
و به دنبال جمله آخر به جلو خم شد و صدایش را نیز تا حدودی بم کرد و در حالی که مجددا شبیه یک گربه کاملا براق شده بود گفت: «احتمالا تا بحال متوجه شده اید دکتر رابرتز، تظاهر بیفایده است، بله، این شما بودید که شیطانا را به قتل رساندید و مجددا باز هم این شما بودید که خانم لوریمر را خونسردانه کشتید تا به حساب خودتان این مانع عظیم را از سر راه خود برداشته باشید.» |
سکوت سنگینی تمام سالن را فرا گرفت. آنقدر سنگین که اگر پشهای روی زمین راه می رفت، صدای راه رفتنش مسلما به گوش می رسید. ولی ناگهان دکتر رابرتز قهقههی بلندی را سر داد. قهقهای شیطانی که حالت و صدای مخوفی در آن نهفته بود. و در همین حال گفت: «مسیو پوارو، مسیو پوارو، شما حتما دیوانه شده اید. مطمئنم زده به سرتان. خیالتان راحت باشد. امکان ندارد که شیطان را من کشته باشم. و به خصوص خانم لوریمر که اساسا به عقل هم جور در نمی آید.»

صفحه 269 از 281