نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
بازرس بتل در جواب گفت: «خوب مطمئنا از نظر خودش دلایلی برای این کار داشته، ولی نکته اساسی اینجا است که شما تنها کسی بودید که از این موضوع آگاهی داشتید و می توانستید اطلاعاتی در اختیار ما بگذارید. فکر نمی کنم راجع به صحبت هایتان با خانم الیور، چیزی به آن مردیث گفته باشید، این طور نیست؟ » رودا با تحکم خاصی در جواب گفت: «نه، چون می دانستم که از دست من خیلی عصبانی خواهد شد.» بازرس بتل با حالت غم انگیزی گفت: «بله، حتما هم خیلی ناراحت و عصبانی می شد، ولی به هر حال از نظر آن مردیث خطر اصلی شما بودید که تهدید بالقوه ای برای او به شمار می رفتید، لذا همین بود که سرانجام تصمیم گرفت سر شما را زیر آب کرده و برای همیشه خیال خودش را راحت کند.»
سر مرا زیر آب کند؟ من که این قدر به او کمک و محبت کردم. آدم چقدر باید پست فطرت و نمک نشناس باشد که چنین فکری را در مورد نزدیک ترین دوستش بنماید. به اینجور آدم ها دیگر انسان نمی توان گفت. لغت حیوان وحشی به مراتب برازنده تر خواهد بود. اصلا باور کردنی نیست...) بازرس بتل مجددا به سخنانش ادامه داد و گفت: «در هر صورت آن مردیث مرد و خطری هم دیگر شما را تهدید نمی کند و بهتر است که این ماجرا و آن مردی را به کلی فراموش کنید. آنچه مسلم است این است که، آن مردیث به هیچ وجه و هرگز دوست خوبی برای شما نبوده و نمی توانست باشد.»
در همین موقع اتومیبل از حرکت ایستاد و جلوی درب منزلی توقف کرد. بازرس بتل گفت: «خوب، رسیدیم به منزل مسیو پوارو. حالا بهتر است برویم منزل ایشان و ضمن اینکه خستگی هایمان را در می کنیم بهتر می توانیم صحبت کنیم و گپ بزنیم.» لحظاتی بعد همگی وارد سالن پذیرائی منزل پوارو شدند و مورد استقبال خانم الیور قرار گرفتند که مشغول پذیرایی از دکتر رابرتز بود که ظاهرا لحظاتی قبل وارد شده بود.
? وه و
خانم الیور طبق معمول یکی دیگر از لباس های عجیب و غریب خود را که از مخمل بود پوشیده که نقش کمان بزرگی به سینه اش داشت و به این کمان سیب درشتی آویزان بود. به انضمام کلاه بسیار بزرگی که کلی از فضای اطاق را اشغال کرده بود.
خانم الیور با شور و شعف بسیار زیادی که گویی صاحبخانه یا دزد است گفت: «به به، بفرمائید تو، بفرمائید، به محض اینکه تلفن کردید و گفتید که همگی به اینجا بر می گردید، به دکتر رابرتز زنگ زدم و خواهش کردم که

صفحه 267 از 281