نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
بازرس بتل با لحن بسیار آرامی در جواب اظهار داشت: «راستش تو فکرم که آیا آن مردیث خبر دارد که دوستش رودا دیوز ماجرای جانم بنسون را به خانم الیور گفته است یا خیر.» |
پوارو به جای جواب سرش را با تاکید زیادی به شدت تکان داد و سپس گفت: «دوست من، دوست من، باید عجله کنیم، حالا فهمیدید که نگرانی من بی مورد نیست.»
و به دنبال این حرف به سرعت و تقریبا به حالت دو، در جاده کنار رودخانه به راه افتادند. قایقی از دور روی رودخانه به چشم می خورد، ولی همین که از اولین پیچ گذشتند پوارو ناگهان به جای خود میخکوب شد. چشمان بازرس بتل نیز بی کار نبود و او هم متوجه دیدگاه پوارو شد و گفت: «سرگرد دسپارد؟»
A
سرگرد دسپارد حدود دویست قدم جلوتر از آنها بود و با قدم های بلند و مطمئن به راه خود ادامه می داد. در
فاصله ای جلوتر از سرگرد دسپارد، دو دختر جوان دیده می شدند که در قایق پارویی نشسته و یکی از آنها یعنی رودا دیوز به پارو زدن مشغول بود. آن مردیش دراز کشیده و به رودا می خندید، هیچ یک از این دختر توجهی به ساحل و آدم هائی که در ساحل متوجه آنها بودند نداشتند.
هی
در این لحظه بود که اتفاقی که نباید می افتاد ناگهان افتاد. اتفاقی که پوارو با شم خاص خارق العاده ای که داشت دقیق پیش بینی کرده بود. دست های آن مردیث ناگهان به جلو دراز شد و به دنبال آن، لحظاتی بعد رودا دیوز که معلوم بود تعادل خود را کاملا از دست داده است به طرف رودخانه متمایل شد و در حالی که آستین لباس آن مردیث را محکم به چنگ گرفته بود به درون رودخانه سقوط کرد و در پی آن قایق نیز برگشت و دو دختر جوان در آب غوطه ور شدند.
بازرس بتل فریاد زد و گفت: «دیدید چطور شد؟ این دختره آن مردیث، پاهای رودا دیوز را از قوزک پا
گرفت و پرتش
کرد تو آب، خدای من، این هم جنایت چهارم.» |
و به دنبال این حرف به سرعت به طرف جلو و به طرف رودخانه دوید.
حالا هر دوی آنها یعنی پوارو و بازرس بتل تمام قدرت خود را در پاهایشان متمرکز کرده و سعی داشتند هر چه زودتر به لبه رودخانه برسند. ولی ظاهرا یک نفر دیگر که او هم حاضر و ماجرا را دیده بود، جلوتر از آنها و با سرعت به مراتب بیشتری میدوید.

صفحه 263 از 281