خانم است ول که گوئی تمایل زیادی به ادامه صحبت با این دو مرد غریبه را داشت با حالتی از نارضایتی در را بست و پیش خود گفت نمی دانم این دو مرد کی بودند و چی می خواستند، ولی خیلی دلم می خواست سر از کارشان در می آوردم، حیف شد زود رفتند. و در این افکار وارد آشپز خانه شد تا کارهای نیمه کاره خود را تمام
کند.
در همین موقع نیز بازرس بتل و پوارو به انتهای کوچه رسیده و به سمت چپ پیچیدند. قدری که جلوتر رفتند سرانجام به جاده کنار رودخانه رسیدند. در اینجا بود که پوارو با هیجان زیادی به سرعت خود افزود و بازرس بتل که از این شتاب زدگی پوارو شدیدا متعجب شده بود گفت: «چرا اینقدر عجله می کنید؟ مگر چیزی نگرانتان کرده؟» «بله، بله دوست من، نگرانی تمام سراپای وجودم را فرا گرفته.»
از مورد بخصوصی نگران شده اید؟» | «نه، نه، چطوری بگویم، صرفا به خاطر یک سری از موارد احتمالی معهذا بازرس بتل که معلوم بود مجاب نشده است در جواب گفت: «نخیر، این حرفتان را باور ندارم. مطمئنم که چیزی به کله تان زده، حالا چه هست و کی هست نمیدانم، فقط همین قدر می دانم که شما بیخودی روی
موضوعی اصرار نمی ورزید، حتما یادتان هست که امروز صبح با چه حدت و شدتی اصرار داشتید که هر چه
زودتر اینجا برسیم، خدای من! دلم می خواست که پای پاسبان ترنر را می دیدید که چنان به پدال گاز فشار
میداد که چیزی نمانده بود از کف ماشین بیرون بزند. خوب، حالا بگوئید ببینم از چه می ترسید و از چه موضوع وحشت زده شده اید. اگر ترستان از این دختره است که باید بگویم ترس بی موردی است. چون آخرین تیرش هم از ترکش رها کرده و دیگر کاری از دستش ساخته نیست.»
پوارو سکوت کرد و جوابی نداد و بازرس بتل مجددا با اصرار بیشتری گفت: «بالاخره می گوئید که از چه
می ترسید یا نه؟»
عزیز من، اینکه سوال ندارد، در چنین موقعیت هائی آدم معمولا از چه می ترسد؟» بله، فهمیدم، حق با شما است، ولی هنوز تو فکرم که...)
تو فکری که چی؟ دوست من.)
کند.
در همین موقع نیز بازرس بتل و پوارو به انتهای کوچه رسیده و به سمت چپ پیچیدند. قدری که جلوتر رفتند سرانجام به جاده کنار رودخانه رسیدند. در اینجا بود که پوارو با هیجان زیادی به سرعت خود افزود و بازرس بتل که از این شتاب زدگی پوارو شدیدا متعجب شده بود گفت: «چرا اینقدر عجله می کنید؟ مگر چیزی نگرانتان کرده؟» «بله، بله دوست من، نگرانی تمام سراپای وجودم را فرا گرفته.»
از مورد بخصوصی نگران شده اید؟» | «نه، نه، چطوری بگویم، صرفا به خاطر یک سری از موارد احتمالی معهذا بازرس بتل که معلوم بود مجاب نشده است در جواب گفت: «نخیر، این حرفتان را باور ندارم. مطمئنم که چیزی به کله تان زده، حالا چه هست و کی هست نمیدانم، فقط همین قدر می دانم که شما بیخودی روی
موضوعی اصرار نمی ورزید، حتما یادتان هست که امروز صبح با چه حدت و شدتی اصرار داشتید که هر چه
زودتر اینجا برسیم، خدای من! دلم می خواست که پای پاسبان ترنر را می دیدید که چنان به پدال گاز فشار
میداد که چیزی نمانده بود از کف ماشین بیرون بزند. خوب، حالا بگوئید ببینم از چه می ترسید و از چه موضوع وحشت زده شده اید. اگر ترستان از این دختره است که باید بگویم ترس بی موردی است. چون آخرین تیرش هم از ترکش رها کرده و دیگر کاری از دستش ساخته نیست.»
پوارو سکوت کرد و جوابی نداد و بازرس بتل مجددا با اصرار بیشتری گفت: «بالاخره می گوئید که از چه
می ترسید یا نه؟»
عزیز من، اینکه سوال ندارد، در چنین موقعیت هائی آدم معمولا از چه می ترسد؟» بله، فهمیدم، حق با شما است، ولی هنوز تو فکرم که...)
تو فکری که چی؟ دوست من.)