معهذا آن با حرارت زیادی گفت: «ولی رودای عزیز اشتباه نکن، سرگرد دسپارد ترا هم خیلی دوست دارد.»
در اینجا بود که بار دیگر آن حالت تغییر لحن و تغییر صدا در نحوه سخن گفتن آن مردیث احساس می شد که
بدیهی است این بار هم از نظر رودای معصوم و بی خیال مخفی ماند و متوجه آن نشد.
رودا مجددا صحبت را عوض کرد و گفت: «خوب بالاخره نگفتی که این دوست کارآگاهمان کی تشریف خواهند آورد؟»
آن در جواب گفت: «ساعت ۱۲ ظهر.»
و به دنبال این حرف لحظه ای مکث کرد و سپس گفت: «خوب، ساعت تازه ۱۰
: ۳۰ است و تا آمدن ایشان خیلی وقت داریم، چطور است برویم تا لب رودخانه و گشتی بزنیم، موافقی رودا؟» ولی اگر یادت باشد، سرگرد دسپارد گفت که ساعت ۱۱ می آید، بهتر نیست همین جا بنشینیم و این چند دقیقه
را هم صبر کنیم؟» |
چرا بیهوده منتظرش بشویم، به خانم است ول می سپریم تا هر وقت که آمد به او بگوید رفتیم و او هم به ما
ملحق شود.» |
رودا خنده ای کرد و گفت: «به قول مادر بزرگ ها، خودمان را دست کم نگیریم، هان؟ باشد راه بیفت برویم.»
به دنبال این حرف از اطاق خارج شد و آن مردیث هم به دنبال او.
حدود ده دقیقه بعد بود که سرگرد دسپارد به ویلای وندون رسید و از اینکه خانه را خالی از اغیار دید خیلی
تعجب کرد، چون به حساب خودش زودتر از موعد مقرر آمده بود، به هر حال پس از آگاهی از اینکه دخترها لب رودخانه رفته اند، به محوطه ی باغ آمد و از طریق در انتهای باغ به طرف رودخانه رهسپار گردید.
خانم است ول خدمتکار نیمه وقت کارهای خود را رها کرد و به تماشای سرگرد دسپارد مشغول شد و همینطور که از پشت او را نظاره می کرد، با خود به صحبت پرداخت و گفت:
اگر غلط نکنم عاشق یکی از دخترها شده، کدام یک نمیدانم، شاید خانم آن باشد، ولی باز هم مشکل است، از رفتارش که چیزی نمی شود فهمید چون برخوردش با هر دوی آنها کاملا یکسان می باشد، ولی به هر حال طرف هر کدام برود پایان دوستی این دو دختر خواهد بود، هیچ عاملی مثل یک مرد جوان و خوش تیپ ، نمی تواند رابطه دوستی دو دختر جوان را شدیدا شکر آب کند.»
در اینجا بود که بار دیگر آن حالت تغییر لحن و تغییر صدا در نحوه سخن گفتن آن مردیث احساس می شد که
بدیهی است این بار هم از نظر رودای معصوم و بی خیال مخفی ماند و متوجه آن نشد.
رودا مجددا صحبت را عوض کرد و گفت: «خوب بالاخره نگفتی که این دوست کارآگاهمان کی تشریف خواهند آورد؟»
آن در جواب گفت: «ساعت ۱۲ ظهر.»
و به دنبال این حرف لحظه ای مکث کرد و سپس گفت: «خوب، ساعت تازه ۱۰
: ۳۰ است و تا آمدن ایشان خیلی وقت داریم، چطور است برویم تا لب رودخانه و گشتی بزنیم، موافقی رودا؟» ولی اگر یادت باشد، سرگرد دسپارد گفت که ساعت ۱۱ می آید، بهتر نیست همین جا بنشینیم و این چند دقیقه
را هم صبر کنیم؟» |
چرا بیهوده منتظرش بشویم، به خانم است ول می سپریم تا هر وقت که آمد به او بگوید رفتیم و او هم به ما
ملحق شود.» |
رودا خنده ای کرد و گفت: «به قول مادر بزرگ ها، خودمان را دست کم نگیریم، هان؟ باشد راه بیفت برویم.»
به دنبال این حرف از اطاق خارج شد و آن مردیث هم به دنبال او.
حدود ده دقیقه بعد بود که سرگرد دسپارد به ویلای وندون رسید و از اینکه خانه را خالی از اغیار دید خیلی
تعجب کرد، چون به حساب خودش زودتر از موعد مقرر آمده بود، به هر حال پس از آگاهی از اینکه دخترها لب رودخانه رفته اند، به محوطه ی باغ آمد و از طریق در انتهای باغ به طرف رودخانه رهسپار گردید.
خانم است ول خدمتکار نیمه وقت کارهای خود را رها کرد و به تماشای سرگرد دسپارد مشغول شد و همینطور که از پشت او را نظاره می کرد، با خود به صحبت پرداخت و گفت:
اگر غلط نکنم عاشق یکی از دخترها شده، کدام یک نمیدانم، شاید خانم آن باشد، ولی باز هم مشکل است، از رفتارش که چیزی نمی شود فهمید چون برخوردش با هر دوی آنها کاملا یکسان می باشد، ولی به هر حال طرف هر کدام برود پایان دوستی این دو دختر خواهد بود، هیچ عاملی مثل یک مرد جوان و خوش تیپ ، نمی تواند رابطه دوستی دو دختر جوان را شدیدا شکر آب کند.»