نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
آن، خواهش می کنم خودت را به نفهمی نزن و این قدر هم تظاهر نکن، خودت هم خوب می دانی که واقعا مرد جذابی است، از آن مردهائی که هر دختری عاشقش می شود. حالا هم اگر واقعا دوستش نداری، خواهش می کنم خودت را ناراحت نکن، و حتما او را به من واگذار کن، باشد؟»
این قدر احمق نباش رودا، مگر کوری و نمی بینی، حاضرم شرط بندم که یک پول سیاه هم برای من ارزش قائل نیست.)
پس چرا مرتبا می آید اینجا؟ خوب معلوم است، برای اینکه ترا می خواهد، تو حالت دخترهای جوانی را داری که دچار گرفتاری شده و تو مخمصه بزرگی افتاده اند. سرگرد دسپارد هم از آن آدم هائی است که دوست دارد با چنین دخترهائی آشنا شده و به آنها کمک کند، و از این کارها هم شدیدا لذت می برد. حالا شاید هم خودت خبر نداشته باشی، ولی تو در حال حاضر واقعا ناراحت و نا امید به نظر می رسی»
هر چه می خواهی بگو، ولی اگر دقت کرده باشی حالت سرگرد دسپارد به هر دوی ماها همیشه یکسان و یکنواخت بوده است.»
این هم دلیل بهتری از این که چقدر بالطف و با محبت می باشد، به هر حال اگر تو واقعا او را نمی خواهی، من همیشه برای فداکاری حاضرم، و حاضرم قلب شکسته اش را التیام بخشم و با دست های خودم آن را بند بزنم. کسی چه می داند، شاید با این کار عاشق من هم بشود.»
آن همین طور که می خندید گفت: «بفرمائید عزیزم، این سرگرد دسپارد و این هم شما، من که از خیرش گذشتم و عطایش را به لقایش بخشیدم، دو دستی به جناب عالی تقدیم می شود.» | رودا آهی کشید و گفت: «پشت گردنش را دیدی؟ مثل آجر فشاری قرمز و محکم و با عضله هائی از آهن»
واقعا که چقدر بد سلیقه هستی، نمی توانستی مثال بهتری بزنی، آجر فشاری و آهن، واقعا که!»
بینم آن، راستش را بگو، دوستش داری یا نه؟» خوب معلوم است، بله، خیلی هم زیاد.» |
خوب، ما دو نفر هم که چیزی کم و کسر نداریم، این طور نیست؟ ولی حالا که فکر می کنم، می بینم به من هم بی توجه نیست. مثل اینکه واقعا به هر دوی ما علاقمند است، البته به تو قدری بیشتر، ولی به هر حال مثل اینکه به من هم بی علاقه نیست.»

صفحه 259 از 281