نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
از اهالی کامب ایکر برخورد کند، مگر اینکه به قول معروف ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه دست به دست هم بدهند و تصادفا با شخصی از اهالی آن منطقه برخورد کند.»
ولی به هر حال، احتمال هر قدر هم که ضعیف باشد باز احتمال است، و لذا امکان دارد که این اتفاق بیفتد.»
رودا، هیچ معلوم است که چی به سرت زده؟ واقعا که شورش را در آوردی از صبح تا حالا همین طور غر میزنی، غر، غر» |
خیلی معذرت می خواهم عزیزم، باور کن که به هیچ وجه قصد ندارم تو را ناراحت کنم، ولی... ولی خوب، خودت که خوب می دانی، تنها ناراحتی و نگرانی من این است که اگر این پلیس ها یک چیزهائی را بفهمند و بعدش هم حساب هائی پیش خودشان بکنند...)
آنها هیچ چیزی را نمی فهمند و نخواهند فهمید، کسی نیست که چیزی به آنها بگوید، آخر چند دفعه بگویم، جز تو کسی از این موضوع اطلاعی ندارد.»
این دومین بار بود که آن مردیث جمله آخر را به زبان می آورد، ولی این بار تغییر محسوسی در لحن و طرز گفتارش وجود داشت که بدیهی است از نظر رودا دیوز مخفی ماند، لیکن اگر به جای رودای معصوم و بی خیال، هرکول پواروی باهوش و دقیق حضور داشت، وی بدون تردید متوجه این تغییر لحن و صدا می شد و
آنا می فهمید که این تغییرات همین طوری و خود به خود ادا نشده بلکه، کاملا حساب شده و از روی منظور
خاصی بوده است.
رودا آهی از روی نومیدی کشید و گفت: «کاشکی؛ فقط کاشکی سر عقل می آمدی و به حرف های من گوش می کردی.» |
و به دنبال جمله آخر نگاه گناه آلودی به آن مردیث انداخت. لیکن آن مردیث صورتش به طرف دیگری بود و متوجه نگاه رودا نشد، ابروانش گره خورده و چهره اش حالت کسی را داشت که عمیقا در خود فرو رفته و مورد خاصی فکر و ذکر او را به خود مشغول کرده است. رودا برای اینکه صحبت را عوض کند، سکوت را شکست و گفت: «ای کاش سر و کله ی سرگرد دسپارد پیدا می شد، سر به سرش می گذاشتیم و یک خرده می خندیدیم مطمئنم که خیلی هم خوش می گذشت.»
چی، سرگرد دسپارد؟ اوه، بله.»

صفحه 258 از 281