رودا دیوز سری تکان داد و با لحنی که معلوم بود هنوز کاملا متقاعد نشده است گفت: «آره، مثل اینکه همین طور است که تو می گوئی.»
آن مردی که متوجه حالت رودا شده و می دانست که هنوز هم متقاعد نشده است. با ناراحتی مشهودی گفت: اصلا نمی دانم و نمی فهمم تو چرا این قدر اصرار داری؟ اساسا چرا و به چه دلیل می بایست به این موضوع اشاره می کردم؟ ماجرای منزل بنسون که ارتباطی به قتل شیطانا ندارد.»
«نه، به نظر من هم ارتباطی به قتل شیطانا ندارد.»
در ثانی، من فقط مدت دو ماه پیش خانم بنسون بودم، بازرس بتل هم فقط می خواست که از سوابق من آگاه شود، حالا دو ماه این ور و آن ور که تفاوت چندانی به وجود نخواهد آورد.» |
بله، من هم می دانم. نمیدانم، شاید هم تا حدودی احمقانه روی این موضوع حساسیت به خرج میدهم، ولی به هر حال خیلی نگرانم، نمی دانم چه طوری بگویم، ولی احساس می کنم که بهتر است این موضوع را هم با بازرس در میان بگذاری، چون همانطور که قبلا گفتم، اگر خودشان به این موضوع پی ببرند، احتمالا حساب هائی پیش خودشان خواهند کرد که هر چه باشد به نفع تو نخواهد بود، و فکر می کنند که لابد چیزی بوده که تو نمی خواستی به آنها بگوئی.»
دلیلی ندارد که آنها چیزی بفهمند و یا بخواهند چیزی حدس بزنند، چون جز تو هیچ کس دیگری از این موضوع خبر ندارد.»
رودا که می دانست خانم الیور هم از این موضوع خبر دارد (چون خودش به او گفته بود با حالتی از تردید و
دودلی که احتمالا ناشی از ناراحتی وجدان بود، در جواب گفت: «بله، یعنی، نه.»|
ولی آن مردی که بلافاصله متوجه حالت شک و تردید رودا شده بود ، بلافاصله سوال کرد و پرسید: «بینم، مگر کس دیگری هم هست که از این ماجرا اطلاع داشته باشد؟ » رودا مکث کرد و سپس گفت: «خوب، معلوم است، اهالی کامب ایکر را فراموش کردی؟ آنها همه از این موضوع اطلاع دارند.»
آن که ظاهرا معلوم بود خیالش راحت شده است، شانه هایش را با بی اعتنائی بالا انداخت و گفت: «آهان، آنها را می گوئی؟ فکرش را هم نکن، اساسا احتمال خیلی ضعیفی دارد که بازرس بتل به آنجا برود و یا اینکه با کسی
آن مردی که متوجه حالت رودا شده و می دانست که هنوز هم متقاعد نشده است. با ناراحتی مشهودی گفت: اصلا نمی دانم و نمی فهمم تو چرا این قدر اصرار داری؟ اساسا چرا و به چه دلیل می بایست به این موضوع اشاره می کردم؟ ماجرای منزل بنسون که ارتباطی به قتل شیطانا ندارد.»
«نه، به نظر من هم ارتباطی به قتل شیطانا ندارد.»
در ثانی، من فقط مدت دو ماه پیش خانم بنسون بودم، بازرس بتل هم فقط می خواست که از سوابق من آگاه شود، حالا دو ماه این ور و آن ور که تفاوت چندانی به وجود نخواهد آورد.» |
بله، من هم می دانم. نمیدانم، شاید هم تا حدودی احمقانه روی این موضوع حساسیت به خرج میدهم، ولی به هر حال خیلی نگرانم، نمی دانم چه طوری بگویم، ولی احساس می کنم که بهتر است این موضوع را هم با بازرس در میان بگذاری، چون همانطور که قبلا گفتم، اگر خودشان به این موضوع پی ببرند، احتمالا حساب هائی پیش خودشان خواهند کرد که هر چه باشد به نفع تو نخواهد بود، و فکر می کنند که لابد چیزی بوده که تو نمی خواستی به آنها بگوئی.»
دلیلی ندارد که آنها چیزی بفهمند و یا بخواهند چیزی حدس بزنند، چون جز تو هیچ کس دیگری از این موضوع خبر ندارد.»
رودا که می دانست خانم الیور هم از این موضوع خبر دارد (چون خودش به او گفته بود با حالتی از تردید و
دودلی که احتمالا ناشی از ناراحتی وجدان بود، در جواب گفت: «بله، یعنی، نه.»|
ولی آن مردی که بلافاصله متوجه حالت شک و تردید رودا شده بود ، بلافاصله سوال کرد و پرسید: «بینم، مگر کس دیگری هم هست که از این ماجرا اطلاع داشته باشد؟ » رودا مکث کرد و سپس گفت: «خوب، معلوم است، اهالی کامب ایکر را فراموش کردی؟ آنها همه از این موضوع اطلاع دارند.»
آن که ظاهرا معلوم بود خیالش راحت شده است، شانه هایش را با بی اعتنائی بالا انداخت و گفت: «آهان، آنها را می گوئی؟ فکرش را هم نکن، اساسا احتمال خیلی ضعیفی دارد که بازرس بتل به آنجا برود و یا اینکه با کسی