نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
فصل بیست و هشتم
حادثه
رودا دیوز همین طور که نشسته بود گفت: «آن؟»
هوووووم؟» | آن، ترا به خدا یک دقیقه آن جدول لعنتی را کنار بگذار و ببین چه می گویم، دوست دارم وقتی حرف می زنم حواست شش دانگ به من باشد.» آن مردیث روزنامه را کناری گذاشت و راست نشست و گفت: «خوب حالا حواسم به تو است، بگو؟»
بله، حالا درست شد، ببین آن...)
رودا دیوز به دنبال این حرف لحظاتی مردد ماند و سپس به سخنانش
ادامه داد و گفت: «راستش
می خواهم
راجع به این یارو، چه می دانم، همین یاروئی که قرار است امروز اینجا بیاید صحبت کنم.»
فهمیدم، بازرس بتل را می گوئی؟» |
بله، درست است، بازرس بتل، ببین آن، هر چه فکر می کنم، می بینم بهتر است که ماجرا را برای او تعریف کنی، منظورم خانه بنسون و خانم بنسون می باشد.»
باز هم این مزخرفات را شروع کردی، آخر چه دلیلی دارد که خودم را بی خودی تو دردسر بیاندازم؟» آخر، چطوری بگویم، این آدم ها که ول کن معامله نیستند، بالاخره ته و توی قضیه را در می آورند، وقتی بفهمند، برای تو خیلی بد خواهد شد، چون متهم به این می شوی که موضوعی را که می دانستی و از افشاء آن تعمدا خودداری کردی، در صورتی که اگر خودت ماجرا را شرح بدهی وضعیت خیلی فرق خواهد کرد و به مراتب به نفع خودت هم خواهد بود.» آن با سردی خاصی در جواب گفت: «ولی به هر حال اگر هم بخواهم بگویم ، فایده ای نخواهد داشت، چون
خیلی دیر شده.»
ای کاش همان روزهای اول همه چیز را گفته بودی.» بله، ولی همانطور که گفتم ، حالا دیگر دیر شده، لذا فکرش را هم نباید بکنیم.»

صفحه 256 از 281