خدای من، منظورتان این است که...» در اینجا بود که صدای زنگ تلفن بلند شد. مامور تحت فرمان بازرس بتل، گوشی را برداشت و دقایقی گوش داد و سپس رو کرد به بازرس بتل و گفت: «قربان، گروهبان او کانور از منزل سرگرد دسپارد تلفن می کند و به اطلاع می رساند که بر طبق قرائن و شواهد موجود، سرگرد دسپارد به ویلای خانم آن مردیث در والینگفورد رفته است.»
پوار و بلافاصله بازری بتل را گرفت و با حرارت و هیجان زیادی گفت: «باید عجله کنیم دوست من، می ترسم دیر برسیم، ما باید سریعا و هر چه زودتر خودمان را به ویلای وندون در والینگفورد برسانیم، خیلی نگرانم، باور کنید احساس می کنم اتفاق خیلی بدی خواهد افتاد، احساس که چه عرض کنم، بلکه صد در صد مطمئنم. البته باز هم فکر نکنید که ماجرا به همین جا خاتمه خواهد یافت، نخیر، باز هم ادامه خواهد داشت، یادتان هست، چند بار به شما گفتم که باید مواظب این دختره باشیم، چون واقعا موجودی از همه جهات خطرناک است.»
پوار و بلافاصله بازری بتل را گرفت و با حرارت و هیجان زیادی گفت: «باید عجله کنیم دوست من، می ترسم دیر برسیم، ما باید سریعا و هر چه زودتر خودمان را به ویلای وندون در والینگفورد برسانیم، خیلی نگرانم، باور کنید احساس می کنم اتفاق خیلی بدی خواهد افتاد، احساس که چه عرض کنم، بلکه صد در صد مطمئنم. البته باز هم فکر نکنید که ماجرا به همین جا خاتمه خواهد یافت، نخیر، باز هم ادامه خواهد داشت، یادتان هست، چند بار به شما گفتم که باید مواظب این دختره باشیم، چون واقعا موجودی از همه جهات خطرناک است.»