نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
بازرس بتل سرش را به علامت تصدیق تکان داد و گفت: «خواهش می کنم بفرمائید، ما دو نفر دیگر کاری در
آن اطاق نداریم.»
پوارو وارد اطاق شد و در را نیز به آرامی در پشت سر خود بست و به چهره بی روح و بی جان خانم لوریمر
خیره شد.
میبی
پوارو بسیار ناراحت به نظر می رسید. سوالات متعددی افکار او را شدیدا مغشوش و متشتت کرده بود. آیا خودکشی خانم لوریمر صرفا به خاطر نجات آن مردیث از طناب دار بوده؟ یا اینکه نه، ماجرا اساسا به گوندی دیگری بوده و مرگ ایشان می بایست از زاویهی دیگر مورد بررسی قرار گیرد؟ زاویه ای کاملا پیچیده و غیر قابل توضیح و توصیف، معهذا حقایقی باید وجود داشته باشد.
در اینجا بود که چشمان دقیق و تیزبین و گربه صفت پوارو، متوجه لکهی بسیار کوچکی در بازوی خانم
لوریمر شد، لکه بسیار کوچکی که اطراف آن کبود شده بود. بلافاصله خم شد و با دقت هر چه بیشتر به آن
خیره شد و به بررسی آن پرداخت.
لحظاتی بعد مجددا راست ایستاد، با این تفاوت که حالت افسردگی و نگرانی لحظاتی کاملا از بین رفته و به جای آن هیجان شدید و زایدالوصفی تمام وجود وی را فرا گرفته بود، ضمن آنکه چشمانش نیز کاملا گرد و شبیه به دو اخگر در خشان سبز رنگ شده بود، درست شبیه چشمان گربه ای که از موضعی بو برده و کاملا براق شده است. حالت نگاهی که دوستان نزدیک پوارو و آنهائی که کاملا با وی آشنا بودند از معنی آن آگاهی داشته و می دانستند لحظه ای است که پوارو به موضوع بسیار مهمی پی برده است.
متعاقبا به سرعت از اطاق خارج شد و به طبقه ی پائین آمد. بازرس بتل کنار تلفن ایستاد و یکی از مامورینش پای تلفن بود. مامور گوشی تلفن را گذاشت و گفت: «قربان، هنوز برنگشته.»
بازرس بتل رو به پوارو کرد و گفت: «دنبال دسپارد لعنتی می گردم، نامه اش رسیده ولی هنوز خودش دریافت نکرده است.»
پوار و با حالتی که معلوم بود کمترین توجهی به دسپارد و این حرف ها ندارد، سوال کاملا عجیب و غریبی کرد و گفت: «سرکار بازرس بتل، امروز صبح وقتی دکتر رابرتز به اینجا رسید، صبحانه خورده بود یا نه.» |
((یه)
بازرس بتل با چشمانی که از شدت تعجب تقریبا داشت از حدقه بیرون می آمد، به پوارو زل زد و گفت: «نه، چون یادم می آید خودش به این موضوع اشاره کرد و گفت که هنوز صبحانه نخورده است.»

صفحه 253 از 281