تاسف دارد، شاید جناب عالی ندانید، ولی تا به حال سابقه نداشته که پای پلیس به این خانه رسیده باشد. خوب، میدانید که، بین همسایه خوب نیست، خود خانم خدابیامرز به هیچ وجه دوست نداشت که پلیس قدم به خانه اش بگذارند، از طرفی اصلا نمی دانم، چرا باید پلیس بیاید؟ به آنها چه مربوط است، خانمی سهوا و از روی اشتباه تعدادی قرص خواب آور می خورد و می میرد، این یک موضوع کاملا خصوصی است و پلیس نباید دخالت کند، اتفاقی است که افتاده و خانم بیچاره من هم تاوان اشتباه خود را با جانش داده است. خوب، حالا جناب عالی بفرمائید که کجای این قضیه به پلیس ارتباط دارد.»|
بفرمائید ببینم، حال و احوال خانمتان در شب گذشته چطور بود؟، مثل شب های دیگر عادی بود، یا اینکه نه،
ناراحت و افسرده به نظر می رسید؟»|
«نه، منظورم این است که افسرده نبود، ولی خوب، خسته به نظر می رسید. فکر می کنم یک جایی از بدنشان درد می کرد، راستش مدت ها بود که حال و روز خانم خوب به نظر نمی رسید.»
بله، من هم این موضوع را می دانستم.» | خدمتکار پیر که از اظهار همدردی پوارو ترغیب شده بود، به سخنانش ادامه داد و گفت: «ولی البته هرگز ندیدم که اظهار ناراحتی بکنند، و اگر هم درد می کشید که مطمئن بودم می کشید، باز هم آن را به زبان نمی آوردند، خانم من اهل این حرفها نبود. معهذا من و آشپز می دانستیم که ایشان واقعا مریض هستند و درد می کشند و خیلی هم نگرانشان بودیم، کاملا معلوم بود که انرژی همیشگی خود را ندارند و خیلی از کارهائی را که اصولا خودشان دوست داشتند انجام دهند، دیگر نمی توانستند به تنهایی انجام بدهند، و اگر هم با سرسختی سعی می کرد که انجام دهد، خیلی زود و هنوز شروع نکرده خسته می شد، و به خاطر همین است که فکر می کنم آمدن آن دختر جوان، به خصوص وقتی که شما تشریف بردید، تا حدودی بیجا به نظر می رسید، چون
و اور
خانم واقعا خسته شده بود و نیاز شدیدی به استراحت داشتند.)
پوارو که از حرف خدمتکار پیر بر جای خود میخکوب شده بود، سوال کرد و گفت: «دختر خانم جوان؟ یعنی
می فرمائید بعد از رفتن من، دختر خانم جوانی هم به ملاقات خانم لوریمر آمدند؟»
بله قربان، به محض اینکه شما رفتید، خانم آن مردیث.»
خانم مردیث چه مدتی اینجا بودند؟»
حدود یک ساعت.»
بفرمائید ببینم، حال و احوال خانمتان در شب گذشته چطور بود؟، مثل شب های دیگر عادی بود، یا اینکه نه،
ناراحت و افسرده به نظر می رسید؟»|
«نه، منظورم این است که افسرده نبود، ولی خوب، خسته به نظر می رسید. فکر می کنم یک جایی از بدنشان درد می کرد، راستش مدت ها بود که حال و روز خانم خوب به نظر نمی رسید.»
بله، من هم این موضوع را می دانستم.» | خدمتکار پیر که از اظهار همدردی پوارو ترغیب شده بود، به سخنانش ادامه داد و گفت: «ولی البته هرگز ندیدم که اظهار ناراحتی بکنند، و اگر هم درد می کشید که مطمئن بودم می کشید، باز هم آن را به زبان نمی آوردند، خانم من اهل این حرفها نبود. معهذا من و آشپز می دانستیم که ایشان واقعا مریض هستند و درد می کشند و خیلی هم نگرانشان بودیم، کاملا معلوم بود که انرژی همیشگی خود را ندارند و خیلی از کارهائی را که اصولا خودشان دوست داشتند انجام دهند، دیگر نمی توانستند به تنهایی انجام بدهند، و اگر هم با سرسختی سعی می کرد که انجام دهد، خیلی زود و هنوز شروع نکرده خسته می شد، و به خاطر همین است که فکر می کنم آمدن آن دختر جوان، به خصوص وقتی که شما تشریف بردید، تا حدودی بیجا به نظر می رسید، چون
و اور
خانم واقعا خسته شده بود و نیاز شدیدی به استراحت داشتند.)
پوارو که از حرف خدمتکار پیر بر جای خود میخکوب شده بود، سوال کرد و گفت: «دختر خانم جوان؟ یعنی
می فرمائید بعد از رفتن من، دختر خانم جوانی هم به ملاقات خانم لوریمر آمدند؟»
بله قربان، به محض اینکه شما رفتید، خانم آن مردیث.»
خانم مردیث چه مدتی اینجا بودند؟»
حدود یک ساعت.»