چیز می افتد، و دست و دلش هم به هیچ کاری نمی رود، باور کنید احساس خیلی بد و موحشی به آدم دست می دهد. در مورد خانم لوریمر هم نمی دانم چه بگویم، شاید به نظر خودش بهترین راه را انتخاب کرده است.»
خود ایشان که مطمئنا این طور فکر می کرده.» |
دکتر رابرتز همین طور که به طرف درب خروجی می رفت، گفت: «شاید هم، احتمالا به خاطر عذاب وجدان
بوده.» و به دنبال این حرف از درب خارج شد.
هرکول پوارو سرش را متفکرانه تکان داد، بله، مثل اینکه دکتر رابرتز هنوز متوجه موضوع نشده و نمی داند که معمای مرگ خانم لوریمر هیچ ارتباطی با مسئله عذاب وجدان ندارد.
و در این افکار به طرف طبقه بالا، جائی که اطاق خواب خانم لوریمر قرار داشت روان شد، و در میان راه و در وسط پلکان با خدمتکار زنی نسبتا مسنی برخورد نمود که خیلی ناراحت به نظر می رسید و مدام اشک می ریخت و به محض اینکه چشمش به پوارو افتاد با تأثر و تاسف زایدالوصفی گفت: «چه مصیبت بزرگی، واقعا که آدم دلش ریش می شود، شما نمی دانید چه خانم خوبی بود، یک تکه جواهر، واقعا که حیف شد، همه ماها عاشق ایشان بودیم، شما خودتان که دیروز اینجا تشریف داشتید و با خانم خدابیامرز چایی خوردید، دیدید که چه خانمی بود، هنوز هم نمی توانم باور کنم، باور کنید ناغافل ورپرید، تا روزی که بمیرم، هرگز امروز صبح را فراموش نخواهم کرد، تو آشپز خانه بودم که زنگ در خانه به صدا در آمد و پشت سر هم سه بار متوالی زده شد، دیدم اگر نجنبم در را از پاشنه می کنند، با سرعت دویدم و در را باز کردم آقائی که پشت در ایستاده بود ناگهان فریادی کشید و گفت خانم کجاست؟ مانده بودم که چه جوابی به این آقا بدهم، چون صبح ها تا وقتی که خانم زنگ نزده بود، هیچ یک از ماها حق نداشتیم به اتاق خواب ایشان برویم و از خواب بیدار شان کنیم، این یک دستور اکید بود و همه ماها شدیدا مراعات می کردیم، و برای همین بود که هاج و واج مانده و نمی دانستم چه جوابی به این آقا که بعدا فهمیدم دکتر هستند بدهم، معهذا، ایشان باز هم فریادی کشیدند و مجددا سوال کردند که خانم کجاست؟ ولی قبل از اینکه بتوانم جوابی بدهم، خودشان پریدند داخل و به سرعت از پله ها بالا رفتند، من هم به دنبال ایشان. بالا که رسیدیم، اطاق خواب خانم را نشان دادم، ولی ایشان حتی بدون این که در بزنند، در را باز کرده و به سرعت وارد اطاق شدند، ولی به محض اینکه چشمش به خانم که همین طور خوابیده بود افتاد گفتند حیف، دیگر دیر شده. منظورشان این بود که خانم فوت کردند، معهذا به من دستور دادند که سریعة یک شیشه براندی و یک ظرف آب گرم هم بیاورم. بعد از آن نومیدانه خیلی سعی کردند که خانم را سرحال بیاورند، ولی خوب، فایده ای نداشت. در همین موقع بود که متاسفانه پلیس ها هم سر رسیدند، چون واقعا جای
خود ایشان که مطمئنا این طور فکر می کرده.» |
دکتر رابرتز همین طور که به طرف درب خروجی می رفت، گفت: «شاید هم، احتمالا به خاطر عذاب وجدان
بوده.» و به دنبال این حرف از درب خارج شد.
هرکول پوارو سرش را متفکرانه تکان داد، بله، مثل اینکه دکتر رابرتز هنوز متوجه موضوع نشده و نمی داند که معمای مرگ خانم لوریمر هیچ ارتباطی با مسئله عذاب وجدان ندارد.
و در این افکار به طرف طبقه بالا، جائی که اطاق خواب خانم لوریمر قرار داشت روان شد، و در میان راه و در وسط پلکان با خدمتکار زنی نسبتا مسنی برخورد نمود که خیلی ناراحت به نظر می رسید و مدام اشک می ریخت و به محض اینکه چشمش به پوارو افتاد با تأثر و تاسف زایدالوصفی گفت: «چه مصیبت بزرگی، واقعا که آدم دلش ریش می شود، شما نمی دانید چه خانم خوبی بود، یک تکه جواهر، واقعا که حیف شد، همه ماها عاشق ایشان بودیم، شما خودتان که دیروز اینجا تشریف داشتید و با خانم خدابیامرز چایی خوردید، دیدید که چه خانمی بود، هنوز هم نمی توانم باور کنم، باور کنید ناغافل ورپرید، تا روزی که بمیرم، هرگز امروز صبح را فراموش نخواهم کرد، تو آشپز خانه بودم که زنگ در خانه به صدا در آمد و پشت سر هم سه بار متوالی زده شد، دیدم اگر نجنبم در را از پاشنه می کنند، با سرعت دویدم و در را باز کردم آقائی که پشت در ایستاده بود ناگهان فریادی کشید و گفت خانم کجاست؟ مانده بودم که چه جوابی به این آقا بدهم، چون صبح ها تا وقتی که خانم زنگ نزده بود، هیچ یک از ماها حق نداشتیم به اتاق خواب ایشان برویم و از خواب بیدار شان کنیم، این یک دستور اکید بود و همه ماها شدیدا مراعات می کردیم، و برای همین بود که هاج و واج مانده و نمی دانستم چه جوابی به این آقا که بعدا فهمیدم دکتر هستند بدهم، معهذا، ایشان باز هم فریادی کشیدند و مجددا سوال کردند که خانم کجاست؟ ولی قبل از اینکه بتوانم جوابی بدهم، خودشان پریدند داخل و به سرعت از پله ها بالا رفتند، من هم به دنبال ایشان. بالا که رسیدیم، اطاق خواب خانم را نشان دادم، ولی ایشان حتی بدون این که در بزنند، در را باز کرده و به سرعت وارد اطاق شدند، ولی به محض اینکه چشمش به خانم که همین طور خوابیده بود افتاد گفتند حیف، دیگر دیر شده. منظورشان این بود که خانم فوت کردند، معهذا به من دستور دادند که سریعة یک شیشه براندی و یک ظرف آب گرم هم بیاورم. بعد از آن نومیدانه خیلی سعی کردند که خانم را سرحال بیاورند، ولی خوب، فایده ای نداشت. در همین موقع بود که متاسفانه پلیس ها هم سر رسیدند، چون واقعا جای