نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
ظاهرا تازه از خواندن نامه فارغ شده بود. پست معمولا دیرتر به اطراف می رسد و لذا مثل اینکه دقایقی قبل از تلفن من نامه را دریافت کرده بود.)
«خوب، چه عکس العملی از خود نشان داد؟»
خیلی طبیعی، به هر حال از طرز حرف زدنش معلوم بود که خیالش کاملا راحت شده است، ولی با وصف این، فکر می کنم تا حدودی هم شوکه شده بود و صدایش غمزده به نظر می رسید.» پوارو لحظاتی مکث کرد و گفت: «شما الان کجا هستید، دوست من ؟ »
در منزل مرحوم خانم لوریمر، خیابان شاین.» خیلی خوب، لطفا منتظر من بمانید، تا چند لحظه دیگر به شما ملحق خواهم شد.»
پوارو دقایقی بعد به منزل خانم لوریمر رسید. در بدو ورود با دکتر رابرتز برخورد نمود که در حال رفتن بود. چهرهی دکتر رابرتز فاقد شادابی و سرحال بودن همیشگی خود بود. ظاهرا تا حدودی شوکه شده بود و به محض دیدن پوار و لب به سخن گشود و گفت: «واقعا که عجب ماجرای گندی، مثل اینکه تمامی ندارد، ولی به هر حال، باید بگویم که احساس می کنم بار سنگینی از دوشم برداشته شده است. معهذا، راستش را بخواهید تا حدودی شوکه شده ام، برای اینکه حتی برای لحظه ای هم که شده، هرگز فکر نمی کردم و حدس نمی زدم که خانم لوریمر شیطانا را کشته باشد، آن هم با این طرز وحشتناک، واقعا که به هیچ وجه باور کردنی نیست.»
بله، به هیچ وجه باور کردنی نیست.»
آخر چه کسی می توانست فکر کند و حدس بزند که خانم با شخصیت، خوش نام و به خصوص خویشتن داری مثل خانم لوریمر، مرتکب چنین جنایت وحشتناکی بشود. ولی به هر حال، خیلی دوست دارم که بدانم انگیزهی این جنایت چه بوده و چه موضوعی خانم لوریمر را وادار به این کار کرده است، گو اینکه با خودکشی خانم لوریمر، این موضوع احتمالا هر گر روشن نخواهد شد، ولی خوب، به هر حال خیلی کنجکاوم و میل دارم که سر از این کار در بیاورم.»
ولی روی هم رفته، حالا دیگر خیالتان برای همیشه راحت است، نه؟»
«اوه، بله، بله، بدون شک، آدم باید خیلی عوام فریب باشد که بخواهد این موضوع را کتمان کند، شما نمی دانید چقدر سخت است وقتی آدم احساس کند که در مورد جنایت به خصوصی مورد سوء ظن می باشد. آدم از همه

صفحه 248 از 281