سرنوشت با زنجیری نامرئی آنها را به یکدیگر پیوند داده بود. برنامه ای که از آغاز تا پایان با دقت زیاد مطالعه شده و با بی رحمی خاصی به مرحله اجرا گذارده می شود. خودکشی، و سپس آگاه نمودن سه نفر دیگر که در ماجرا شرکت داشته اند، واقعا که عجب شیرزنی!
احساس ستایش زیادی به پوارو دست داده بود، و به خود می گفت: بله، از بانوئی مثل خانم لوریمر جز این انتظار نمی رفت، زنی با روحیه ای قوی که تمام برنامه هایش را با دقت بررسی و در کمال خونسردی و اعتماد به
نفس
هر چه بیشتر اجرا می نموده.
پوارو همین طور که فکر می کرد، به خاطر نیز آورد که چقدر سعی کرد تا خانم لوریمر را متقاعد کند که در قضاوت خود تجدید نظر نماید، ولی ظاهرة تمام اصرار و ابرام او بی فایده و خانم لوریمر حتی برای لحظه ای هم که شده دست از عقاید و افکار خود برنداشته بود. این هم تاکید بیشتری بر اینکه تا چه حد مصمم و با اراده بوده
است.
صدای بازرس بتل در گوشی پیچید که می گفت: «بالاخره نگفتید که دیروز چه صحبتهائی کردید و چه چیزهائی به هم گفتید؟ من فکر می کنم که حتما یک چیزهائی به او گفته بودید که ایشان متوجه شدند راهی جز خودکشی ندارند. بفرمائید، این هم نتیجه مصاحبه شما، معهذا تا آنجا که یادم می آید شما گفتید که در پایان صحبت هایتان به این نتیجه رسیدید که آن مردیت بیش از دیگران مورد سوء ظن می باشد.)
ولی پوارو همین طور سکوت کرده و در افکار خود غرق بود. احساس می کرد که مرده خانم لوریمر هم دست از سر او برنمی دارد و او را شدیدا تحت فشار گذارده تا از ابراز حقیقت خودداری کند، و مثل اینکه مرده اش به مراتب از زنده اش در این کار موفق تر بود. در این افکار بود که بالاخره در جواب گفت: «راستش، فکر می کنم اشتباه کردم.»
هرکول پوارو اصولا با لغات و جملاتی نظیر اشتباه و اشتباه کردم کاملا بیگانه بود و حالا که برای اولین بار از آنها استفاده می نمود، احساس می کرد که نه تنها به این لغات و جملات عادت ندارد، بلکه به هیچ وجه از آنها نیز خوشش نمی آید.
بازرس بتل که گوئی احساس پوارو را درک کرده بود، با لحن شیطنت آمیزی گفت: «که فرمودید اشتباه. خیلی عجیب است، اصلا به شما نمی آید که چنین لغاتی به زبان بیاورید، ولی به هر حال، استنباط من این است که خانم لوریمر فهمیده بود که شما دنبال او هستید، و برای همین هم به زندگی خود خاتمه داد و ما را نیز ناکام گذاشت. راستش، خیلی بد شد که این جوری از دست ما فرار کرد، ولی خوب چاره چیست؟»
احساس ستایش زیادی به پوارو دست داده بود، و به خود می گفت: بله، از بانوئی مثل خانم لوریمر جز این انتظار نمی رفت، زنی با روحیه ای قوی که تمام برنامه هایش را با دقت بررسی و در کمال خونسردی و اعتماد به
نفس
هر چه بیشتر اجرا می نموده.
پوارو همین طور که فکر می کرد، به خاطر نیز آورد که چقدر سعی کرد تا خانم لوریمر را متقاعد کند که در قضاوت خود تجدید نظر نماید، ولی ظاهرة تمام اصرار و ابرام او بی فایده و خانم لوریمر حتی برای لحظه ای هم که شده دست از عقاید و افکار خود برنداشته بود. این هم تاکید بیشتری بر اینکه تا چه حد مصمم و با اراده بوده
است.
صدای بازرس بتل در گوشی پیچید که می گفت: «بالاخره نگفتید که دیروز چه صحبتهائی کردید و چه چیزهائی به هم گفتید؟ من فکر می کنم که حتما یک چیزهائی به او گفته بودید که ایشان متوجه شدند راهی جز خودکشی ندارند. بفرمائید، این هم نتیجه مصاحبه شما، معهذا تا آنجا که یادم می آید شما گفتید که در پایان صحبت هایتان به این نتیجه رسیدید که آن مردیت بیش از دیگران مورد سوء ظن می باشد.)
ولی پوارو همین طور سکوت کرده و در افکار خود غرق بود. احساس می کرد که مرده خانم لوریمر هم دست از سر او برنمی دارد و او را شدیدا تحت فشار گذارده تا از ابراز حقیقت خودداری کند، و مثل اینکه مرده اش به مراتب از زنده اش در این کار موفق تر بود. در این افکار بود که بالاخره در جواب گفت: «راستش، فکر می کنم اشتباه کردم.»
هرکول پوارو اصولا با لغات و جملاتی نظیر اشتباه و اشتباه کردم کاملا بیگانه بود و حالا که برای اولین بار از آنها استفاده می نمود، احساس می کرد که نه تنها به این لغات و جملات عادت ندارد، بلکه به هیچ وجه از آنها نیز خوشش نمی آید.
بازرس بتل که گوئی احساس پوارو را درک کرده بود، با لحن شیطنت آمیزی گفت: «که فرمودید اشتباه. خیلی عجیب است، اصلا به شما نمی آید که چنین لغاتی به زبان بیاورید، ولی به هر حال، استنباط من این است که خانم لوریمر فهمیده بود که شما دنبال او هستید، و برای همین هم به زندگی خود خاتمه داد و ما را نیز ناکام گذاشت. راستش، خیلی بد شد که این جوری از دست ما فرار کرد، ولی خوب چاره چیست؟»