نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
بتواند در این مورد شهادت داده و آن را تایید کند، و مطالبی را هم که در مورد مشاهداتم در شب جنایت گفتم صرفا یک صحبت خصوصی بین ما دو نفر بود و هیچ گونه ارزش قضائی ندارد.
پوارو در مقابل، خیلی جدی و قاطعانه اظهار داشت: «مادام لوریمر، خیالتان راحت راحت باشد، موردی برای نگرانی وجود ندارد، مطمئن باشید بدون موافقت و تایید شما، حرفی و کلامی از دهان من خارج نخواهد شد. ضمن آنکه همان طور که خود شما هم می دانید، من خودم بلدم که چه کار کنم، به خصوص حالا که خیلی چیزها را می دانم و مهم تر از همه می دانم که در چه مسیری باید حرکت کنم.» به دنبال این سخن، دست خانم لوریمر را گرفت و به لب های خود نزدیک کرد ولی قبل از این که ببوسد در ادامه سخنانش گفت: «مادام لوریمر، اجازه می خواهم تا صمیمانه عرض کنم که شما یکی از برجسته ترین بانوانی هستید که در طول زندگانیم، افتخار ملاقات و آشنائی آنها را داشته ام و به خاطر همین موضوع از صمیم قلب به شما تبریک می گویم. با این همه تاسفم از این است که چرا در صد شما بانوان واقعا انسان این قدر کم می باشد، شاید یک در هزار، دلیلش را حتما خودتان می دانید حداقل حدس می زنید، چون در چنین شرایطی، نهصد و نود و نه زن دیگر اگر جای شما بودند، بیش از این طاقت نمی آوردند و حتما ماجرا را شرح داده و همه چیز را می گفتند.)
نمیفهمم، چه ماجرائی؟ چه چیزی را می گفتند؟»
که چرا و به چه دلیل شوهرشان را کشتند، و این که حق با آنها بوده و با این کار عدالت را اجرا کرده اند.»
کو و
خانم لوریمر خودش را جمع و جور کرد و با فیس و افاده مشهودی گفت: «واقعا که مسیو پوارو! این یک مسئله کاملا خصوصی است و دلایلی هم که برای این کار داشتم فقط به خودم مربوط می شود و بس.) پوارو ضمن اینکه بار دیگر دست خانم لوریمر را بلند می کرد و به طرف لبهایش می برد، گفت: «براوو،
عالی)
و به دنبال این حرف دست خانم لوریمر را بوسید و از اطاق خارج شد. هوای بیرون سرد بود، پوارو نگاهی به بالا و پائین خیابان انداخت تا شاید تاکسی خالی پیدا کند، ولی خبری نبود، لذا پیاده و در جهت خیابان کینگ به راه افتاد. هم زمان افکار زیادی به مغزش هجوم آورده و شدیدا در فکر فرو رفت و همین طور که قدم می زد، گهگاه سرش را به اطراف تکان می داد، گوئی با خودش به جر و بحث پرداخته و ضمن این کلنجار درونی، نکاتی را تائید و نکاتی را نفی می کرد.

صفحه 243 از 281