نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
شیطانا را بکشد؟ مطمئنا جوابی برای این سئوالتان نخواهید داشت، پس اجازه بدهید بنده به خدمتتان عرض کنم. برای اینکه شیطانای مرحوم می دانست که دوشیزه آن مردیث کوچولوی معصوم شما، زن مسنی را که اربابش بوده و به عنوان ندیمه پیش او کار می کرده، با زهر به قتل می رساند، حالا چرا، برای اینکه آن پیرزن بدبخت و بدشانس مچ آن مردی را در مورد یک دزدی می گیرد.» |
خانم لوریمر که گوئی از تعجب زبانش بند آمده است، با بهت و حیرت پرسید: «جدی می فرمائید مسیو پوارو؟ یعنی این موضوع حقیقت دارد؟»
مادام تردید نداشته باشید، هر کسی که اولین بار چشمش به آن مردیث بیفتد، بی اختیار پیش خود خواهد گفت چه زیبا و چه معصوم، برای اینکه چیزی از او نمی داند، نمی داند که چه مار خوش خط و خالی می باشد، از آن مارهای خوش خط و خال ولی فوق العاده خطرناک که قربانیان خود را در طریقه العینی از پای در می آورد. آن مردیث از آن دخترهائی است که انواع عقده های روانی در جسم و جان او ریشه دوانیده و همه چیز و همه کس را برای خود می خواهد و بس. لذا وقتی پای منافع شخصیش به میان می آید، به هیچ کس حتی عزیز ترین کسانش نیز ترحمی نخواهد داشت و به محض احساس کمترین خطری حمله می کند، اما نه از روبرو، بلکه از پشت، ناجوانمردانه و خیلی خائنانه، برای شیطانی مثل آن مردیث، این دو جنایت سرآغازی برای
جنایت های بعدی خواهد بود، چون تازه خبره شده و به اندازه ی کافی تجربه کسب کرده است. بله، مادام لوریمر گرامی، این چهره ی واقعی آن مردیث میباشد، نه آن آن مردیث زیبا و معصومی که شما در خیالتان تصور کرده اید.» |
خانم لوریمر با لحنی تند که تا حدودی عصبی به نظر می رسید، اظهار داشت: «چیزی که شما گفتید وحشتناک
است، وحشتناک، مسیو پوارو)
پوارو از جای خود برخاست و گفت: «مادام اگر اجازه بدهید مرخص میشوم، ولی استدعا دارم مطالبی که خدمت شما عرض کردم را به خاطر سپرده و فراموش نفرمائید.» |
هد)
خانم لوریمر که گوئی اعتماد به نفسش را تا حدودی از دست داده و نامطمئن به نظر می رسید، با حالتی که معلوم بود سعی دارد این موضوع را مخفی نموده و خود را کماکان خویشتن دار و مسلط به خود جلوه دهد، خیلی آرام ولی محکم در جواب گفت: «حقیقتش این است که شخصا فکر می کنم به مراتب به نفع من خواهد بود که صحبت های امروزمان را فراموش کرده و انکار کنم. به خاطر داشته باشید که شاهدی هم ندارید که

صفحه 242 از 281