نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
فصل بیست و هفتم
شاهد عینی


در اینجا بود که پوارو ناگهان قهقه بلند و ممتدی را سر داد. صدای قهقه اش تمام اطاق را فرا گرفت و سرش را با ریتم خنده به این ور و آن ور تکان می خورد. دستمالی از جیب در آورد و چشمانش را که از شدت خنده پر از اشک شده بود پاک کرد و هم زمان به سخن در آمد و گفت: «خیلی معذرت می خواهم مادام لوریمر. استدعا می کنم خنده ی مرا حمل بر بی ادبی نفرمائید، ولی باور کنید دست خودم نبود، نتوانستم خودم را کنترل کنم. آخر ملاحظه بفرمائید، آیا واقعا خنده دار نیست که در تمام طول این مدت، همه ی ما مشغول تحقیقات بوده و از هر کس که میشد سوالاتی کردیم و مسئله را حتی از نقطه نظرهای روان شناسی هم مورد بررسی قرار دادیم و
خلاصه هر کار که میشد انجام دادیم تا مثلا سرنخی به دست آوریم که ما را به هویت قاتل راهنمایی کند، حال اینکه در تمام این مدت یک شاهد عینی که می توانست به همه این موارد خاتمه دهد وجود داشته. آیا به نظر شما این خنده دار نیست. به هر حال استدعا می کنم به حرف های خودتان ادامه دهید، سراپا گوشم.»
بله، فکر می کنم خیلی وقت بود که بازی می کردیم و تقریبا به اواخر شب رسیده بودیم. آن مردیث دستش را جا رفت و از جای خود بلند شد و رفت بالای سر شریکش ایستاد و لحظاتی به دست او نگاه کرد. شروع کرد به قدم زدن در اطاق، یادم می آید از آن دستهائی بود که همه بازیکنان می دانستند نتیجه بازی چه خواهد شد و کدام تیم امتیاز بیشتری به دست خواهد آورد. در بازی بریج وقتی که چنین حالتی به وجود بیاید، بازیکنان معمولا توجهی به دست خود ندارند و ترجیح میدهند که این دست زودتر تمام شود تا دست بعدی شروع گردد. این احساس به من هم دست داده بود بنابراین توجه چندانی به ورق های دست خود نداشتم، و همچنان که دست داشت تمام می شد، من بی اختیار سرم را به طرف شومینه چرخانیدم. دیدم آن مردیث روی شیطانا خم شده و مهم تر از همه دستش روی سینه شیطانا قرار دارد، که باید بگویم شدیدة اسباب تعجب و شگفتی من شد. به هر حال، لحظاتی بعد کمرش را راست کرد و مستقیم ایستاد و نگاه تند و سریعی به همه ماها انداخت، ولی نگاهش یک نگاه معمولی نبود، بلکه نگاهی که حالتی از ترس و وحشت و گناه در آن موج می زد. معهذا در آن لحظه هرگز نمی توانستم حدس بزنم که چه اتفاقی رخ داده، فقط مات و مبهوت مانده بودم که مبادا بلائی سر این دختر بدبخت آمده باشد. ولی خوب، بعد یعنی همان شب بود که فهمیدم ماجرا از چه قراری بوده است.»

صفحه 240 از 281