نداشته اید و به جای او خود را گناهکار و قاتل قلمداد کردن به راستی در خور تحسین و به حق جای ستایش
دارد.»
خانم لوریمر که در طول این مدت فقط سکوت کرده بود با لحنی آرام ولی خشک که حالتی از یک ندامت عمیق را در شنونده تداعی می کرد در جواب گفت: «ولی مسیو پوارو، فراموش نکنید که من خودم هم زن بی گناهی نیستم و سال ها پیش، زمانی که به سن و سال همین آن مردیث بودم شوهرم را به قتل رساندم.)
لحظاتی سکوت همه جا را فرا گرفت و متعاقبا پوارو سکوت را شکست و اظهار داشت: «بله، منظورتان را می فهمم. این عدالت است و عدالت است که همیشه پیروز خواهد شد. خوشوقتم که می بینم با خانمی طرف هستم که واقعا منطقی فکر می کند، شما خودتان هم می دانید که ابرها کنار خواهند رفت و حقیقت آشکار خواهد شد و همین است که به فکر افتادید تا با این کار، کفاره گناهان گذشته خودتان را بپردازید. بله، آن چه که مسلم است این است که جنایت، جنایت است و فرقی نمی کند که چه کسی، چه کسی را بکشد و یا مقتول کی باشد. به شما تبریک می گویم مادام لوریمر، به خاطر شهامت اخلاقی و واقع بینی قابل ستایشی که از خودتان نشان دادید. ولی از اینها که بگذریم، خیلی میل دارم که بار دیگر از شما سئوال کنم و بپرسم که آیا واقعا مطمئنید قاتل کس دیگری به جز آن مردیث نیست؟ چطور می توانید تا این حد اطمینان داشته باشید که این دختر، شیطانا را کشته است؟
خانم لوریمر آه بلندی کشید، آهی از سر تسلیم؛ آهی که انسان ها در انتهای بن بست می کشند، چون به وضوح می بینند که علیرغم تلاش فراوانی که به خرج داده اند، راهی جز بازگشت و قبول حقیقت ندارند. در اینجا هم خانم لوریمر متوجه شد، احساس کرد که تمام سرسختی و یکدندگی او بیهوده بوده و هرکول پوارو سرانجام او را به بن بستی که هدفش بود کشانید، به انتهای بن بست. و در این مرحله بود که فهمید با همه وجود مغلوب پافشاری و اصرار منطقی این کار آگاه ریزه میزه بلژیکی الاصل شده است و لذا با لحن آرامی و حالتی از آن کودکانی که به حقیقتی روشن اعتراف می کنند در جواب پوار و گفت: «برای اینکه خودم دیدم.»
دارد.»
خانم لوریمر که در طول این مدت فقط سکوت کرده بود با لحنی آرام ولی خشک که حالتی از یک ندامت عمیق را در شنونده تداعی می کرد در جواب گفت: «ولی مسیو پوارو، فراموش نکنید که من خودم هم زن بی گناهی نیستم و سال ها پیش، زمانی که به سن و سال همین آن مردیث بودم شوهرم را به قتل رساندم.)
لحظاتی سکوت همه جا را فرا گرفت و متعاقبا پوارو سکوت را شکست و اظهار داشت: «بله، منظورتان را می فهمم. این عدالت است و عدالت است که همیشه پیروز خواهد شد. خوشوقتم که می بینم با خانمی طرف هستم که واقعا منطقی فکر می کند، شما خودتان هم می دانید که ابرها کنار خواهند رفت و حقیقت آشکار خواهد شد و همین است که به فکر افتادید تا با این کار، کفاره گناهان گذشته خودتان را بپردازید. بله، آن چه که مسلم است این است که جنایت، جنایت است و فرقی نمی کند که چه کسی، چه کسی را بکشد و یا مقتول کی باشد. به شما تبریک می گویم مادام لوریمر، به خاطر شهامت اخلاقی و واقع بینی قابل ستایشی که از خودتان نشان دادید. ولی از اینها که بگذریم، خیلی میل دارم که بار دیگر از شما سئوال کنم و بپرسم که آیا واقعا مطمئنید قاتل کس دیگری به جز آن مردیث نیست؟ چطور می توانید تا این حد اطمینان داشته باشید که این دختر، شیطانا را کشته است؟
خانم لوریمر آه بلندی کشید، آهی از سر تسلیم؛ آهی که انسان ها در انتهای بن بست می کشند، چون به وضوح می بینند که علیرغم تلاش فراوانی که به خرج داده اند، راهی جز بازگشت و قبول حقیقت ندارند. در اینجا هم خانم لوریمر متوجه شد، احساس کرد که تمام سرسختی و یکدندگی او بیهوده بوده و هرکول پوارو سرانجام او را به بن بستی که هدفش بود کشانید، به انتهای بن بست. و در این مرحله بود که فهمید با همه وجود مغلوب پافشاری و اصرار منطقی این کار آگاه ریزه میزه بلژیکی الاصل شده است و لذا با لحن آرامی و حالتی از آن کودکانی که به حقیقتی روشن اعتراف می کنند در جواب پوار و گفت: «برای اینکه خودم دیدم.»