نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
بهتر از شما و به مراتب دقیق تر از شما بدانم که چطور این قتل را انجام داده اید! یعنی درست مثل اینکه خود من و گویی با دست های خودم مرتکب این جنایت شده ام. این به نظر شما عجیب و غریب نمی آید؟»


بله، به نظر من هم عجیب و غریب می نماید. ضمن اینکه تا حدودی جالب هم هست.» |
پس با این حساب من باید دیوانه شده باشم. بدون شک. ولی من نه دیوانه هستم و نه عقلم را از دست داده ام، فقط می دانم که درست حدس زده و هرگز اشتباه نکرده ام و باور کنید، خیلی دلم میخواهد که باور کنم شما شیطانا را کشته اید. ولی متاسفانه هر قدر هم که دلم بخواهد... ولی نمی توانم باور... و یا بهتر بگویم قبول کنم، چون شما مادام لوریمر به هیچ وجه نمی توانید شیطانا را به ترتیبی که ذکر کردید کشته باشید. این امر از محالات است، زیرا هیچ کس نمی تواند و قادر نیست کاری کند که اجرای آن مغایر با کاراکتر و شخصیتش باشد. این دو مورد قویة لازم و ملزوم یکدیگر هستند.» سپس سکوت کرد. خانم لوریمر نفس عمیقی از روی خشمی درونی کشید و لب های خود را گاز گرفت و همین که خواست لب باز کند و سخنی بگوید پوارو پرید وسط و گفت: از دو حالت خارج نیست. یا از قبل تصمیم به قتل شیطانا داشته و از مدت ها قبل هم در این مورد برنامه ریزی کرده بودید، یا اینکه دروغ می گوئید و شیطانا را هرگز شما نکشته اید.»
مسیو پوارو، راستش فکر می کنم که واقعا به سرتان زده و عقلتان را از دست داده اید. آخر مگر می شود که آدم همین طوری و به قول شما به دروغ، به قتل کسی اعتراف کند! دلیلی ندارد که من بخواهم به شما دروغ بگویم، آن هم نه یک دروغ معمولی، بلکه اعترافی دروغین و در مورد قتل آدمی مثل شیطانا؟ که جز گرفتاری و بدنامی ابدی امتیاز دیگری ندارد.»
پوارو مجددا از جای خود بلند شد و دقایقی در اطاق قدم زد، ولی وقتی که برگشت و دوباره بر جای خود نشست حالت و روحیه اش کاملا تغییر یافته و خیلی دلسوز و دل رحم به نظر می رسید و با همین حال و احوال بود که به جلو خم شد و با لحن بسیار دوستانه و صمیمی گفت: «مادام لوریمر عزیز، شما شیطانا را نکشته اید. حالا دیگر متوجه همه چیز شده ام، باور بفرمائید. احساس می کنم همه چیز جلوی چشمانم مجسم شده است.
خیابان هارلی، آن مردیث کوچولو که تنها و بی کس در کنار خیابان ایستاده و مهم تر از همه، بله، مهم تر از همه دختر جوان دیگری را در گذشته ای بسیار دور می بینم. دختر جوانی که او هم همیشه تنها و بی کس بوده و علاوه بر این زیبائی و بی کسی، زندگی تلخ و پر از رنج و مرارت باری را نیز گذرانیده و تحمل کرده است. بله، همه چیز را الان به خوبی می بینم و به خوبی هم درک می کنم. معهذا یک نکته را هنوز هم نمی فهمم و نمی دانم چرا. مادام لوریمر، شما به چه دلیلی این قدر مطمئن هستید که آن مردیث شیطانا را کشته است!؟ »

صفحه 237 از 281