القلبی نبوده ام و نیستم. لذا در تمام مدتی که من و آن مردیث با هم چای می خوردیم، مرتبا پیش خود فکر می کردم که من با عملی که انجام داده ام (کاری که شده بود و دیگر راه برگشتی هم وجود نداشت) نه تنها جان یک نفر را گرفته ام، بلکه سرنوشت سه نفر بی گناه، یعنی دکتر رابرتز، سرگرد دسپارد و بالاخره آن مردی که در طول زندگیشان کمترین و کوچکترین آزاری به من نرسانده اند نیز شدیدا به مخاطره افکنده و آبرو و حیثیت تک تک آنها را در معرض خطر قرار داده ام. حالا اگر شیطانا را نمی توانستم زنده کنم، ولی این سه نفر را که می توانستم نجات دهم و به این بحرانی که ناخواسته در آن گیر کرده اند خاتمه دهم. البته شاید در مورد دکتر رابرتز و سرگرد دسپارد حساسیت نداشته باشم، چون آنها مرد هستند، گو این که هر دو جوان بوده و حق دارند که به طور طبیعی به زندگی خود ادامه داده و بیش از پیش از زندگی لذت ببرند. ولی به هر حال چون مرد هستند حتی بدون کمک من هم می توانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند و خود را از این مخمصه نجات دهند. ولی آن مردیث این دوشیزه جوان و زیبا چه؟ و آن روز هر قدر بیشتر به آن مردیث نگاه می کردم متاثر تر و منقلب تر می شدم.)
خانم لوریمر در اینجا لحظه ای مکث کرد و مجددا به سخنان خود ادامه داد و گفت: «آن مردیث خیلی جوان است و هنوز امیدها و آرزوهای بیشماری دارد که امیدوار است روزی تحقق پیدا کنند. و هنوز خیلی جوان تر از آن است که بتواند با چنین بحرانی دست و پنجه نرم کند، بحرانی که احتمالا زندگی او را از هم خواهد پاشید. احساس کردم که هرگز نمی توانم به خود اجازه چنین کاری را بدهم و با خودخواهی کاملا غیر انسانی موجبات متلاشی شدن زندگی موجود جوان و زیبائی مثل آن مردیث را فراهم کنم. همین طور که این افکار و این احساسات در درونم قوت می گرفت، ناگهان به یاد حرف های آن روز شما افتادم مسیو پوارو. و در این موقع بود که به منظور شما پی بردم و فهمیدم که چرا در آن روز چنین پیشنهادی به من کردید و شما هم حتما می دانستید که بیش از این نمی توانم سکوت کنم. برای همین بود که امروز به شما تلفن زدم و از شما خواهش کردم که سریعا به دیدن من تشریف بیاوردید.»
سخنان خانم لوریمر در اینجا خاتمه یافت و بار دیگر سکوتی طولانی فضا را فرا گرفت. دقایق در سکوت می گذشت.
هرکول پوارو از روی صندلی خود تا حدود زیادی به جلو خم شد و با نگاهی عمیق به چشم های خانم لوریمر خیره شد. خانم لوریمر هم به پوارو خیره شد و با خونسردی کامل جواب نگاه او را می داد.
خانم لوریمر در اینجا لحظه ای مکث کرد و مجددا به سخنان خود ادامه داد و گفت: «آن مردیث خیلی جوان است و هنوز امیدها و آرزوهای بیشماری دارد که امیدوار است روزی تحقق پیدا کنند. و هنوز خیلی جوان تر از آن است که بتواند با چنین بحرانی دست و پنجه نرم کند، بحرانی که احتمالا زندگی او را از هم خواهد پاشید. احساس کردم که هرگز نمی توانم به خود اجازه چنین کاری را بدهم و با خودخواهی کاملا غیر انسانی موجبات متلاشی شدن زندگی موجود جوان و زیبائی مثل آن مردیث را فراهم کنم. همین طور که این افکار و این احساسات در درونم قوت می گرفت، ناگهان به یاد حرف های آن روز شما افتادم مسیو پوارو. و در این موقع بود که به منظور شما پی بردم و فهمیدم که چرا در آن روز چنین پیشنهادی به من کردید و شما هم حتما می دانستید که بیش از این نمی توانم سکوت کنم. برای همین بود که امروز به شما تلفن زدم و از شما خواهش کردم که سریعا به دیدن من تشریف بیاوردید.»
سخنان خانم لوریمر در اینجا خاتمه یافت و بار دیگر سکوتی طولانی فضا را فرا گرفت. دقایق در سکوت می گذشت.
هرکول پوارو از روی صندلی خود تا حدود زیادی به جلو خم شد و با نگاهی عمیق به چشم های خانم لوریمر خیره شد. خانم لوریمر هم به پوارو خیره شد و با خونسردی کامل جواب نگاه او را می داد.