لبخندی که نه ریشخند بود و نه لبخند و بیشتر به یک زهر خند شباهت داشت گوشه لبان خانم لوریمر نقش بست و در جواب گفت: «کاملا حق با شماست، مسیو پوارو. بله، نکته ای هست که جناب عالی هنوز از آن بی اطلاع هستید. ببینم، خانم آن مردیث به شما نگفت که مرا کجا ملاقات کرده بود؟» اگر فراموش نکرده باشم، گفت که در نزدیکی های منزل خانم الیور بود.»
بله، من هم می دانم که در نزدیکی های منزل خانم الیور بود، ولی منظور من نام آن خیابان است. بله، در خیابان هارلی بود که با یکدیگر برخورد نمودیم.»
هرکول پوارو که از شنیدن نام این خیابان معروف که محل مطب معروف ترین و سرشناس ترین پزشکان انگلستان می باشد، شگفت زده شده بود، به مخاطب خود با کنجکاوی زیادی خیره شد و گفت: «آها، حالا دارم می فهمم.»
حدس می زدم. بله، رفته بودم پیش یکی از پزشکان متخصص. مطالبی به من گفت که تقریبا از مدت ها قبل خودم حدس زده بودم، معهذا می خواستم مطمئن شوم که شدم.) در اینجا بود که مجددا لبخندی بر لبانش نقش بست. منتها بر خلاف لبخند قبلی که زهر خندی بی نهایت تلخ بود، این بار لبخندی بسیار غمگین و دو چندان تلخ تر.
راستش فکر نمی کنم که بیش از مدت کوتاهی بتوانم بریج بازی کنم. نه، اعتراض نکنید مسیو پوارو. البته کاملا این طوری نگفت، فقط سعی داشت به من دلداری و قوت قلب بیشتری بدهد و می گفت که اگر مثلا این کار و یا آن کار را بکنم و یا نکنم چند سالی بیشتر عمر خواهم کرد، چون خودش هم خوب می دانست من آدمی نیستم که بتوانم مثل بعضی ها از خودم مواظبت کنم و اساس توجهی به این مسائل ندارم.» پوارو با حالتی که حاکی از تفکر عمیقی بود، اظهار داشت: «بله، بله، کم کم دارم خیلی چیزها را می فهمم.»
خوب، وقتی که طبیبی به مریضش می گوید که حداکثر تا دو ماه دیگر بیشتر زنده نیست، زندگی و افکار مریض دستخوش تغییرات محیطی می شود و از آن به بعد همه چیز برای او فرق خواهد کرد. به هر حال، با همین وضع بود که از مطب پزشکم خارج شدم و بلافاصله خانم مردیث را دیدم و از ایشان خواهش کردم که دعوت مرا به چای بپذیرند.»
خانم لوریمر به اینجا که رسید لحظه ای مکث کرد، سپس به سخنانش ادامه داد و گفت: «ولی مسیو پوارو، تا دیر نشده اجازه بدهید خدمتتان عرض کنم که من اگر صدها عیب هم داشته باشم هرگز زن سنگدل و قسی
بله، من هم می دانم که در نزدیکی های منزل خانم الیور بود، ولی منظور من نام آن خیابان است. بله، در خیابان هارلی بود که با یکدیگر برخورد نمودیم.»
هرکول پوارو که از شنیدن نام این خیابان معروف که محل مطب معروف ترین و سرشناس ترین پزشکان انگلستان می باشد، شگفت زده شده بود، به مخاطب خود با کنجکاوی زیادی خیره شد و گفت: «آها، حالا دارم می فهمم.»
حدس می زدم. بله، رفته بودم پیش یکی از پزشکان متخصص. مطالبی به من گفت که تقریبا از مدت ها قبل خودم حدس زده بودم، معهذا می خواستم مطمئن شوم که شدم.) در اینجا بود که مجددا لبخندی بر لبانش نقش بست. منتها بر خلاف لبخند قبلی که زهر خندی بی نهایت تلخ بود، این بار لبخندی بسیار غمگین و دو چندان تلخ تر.
راستش فکر نمی کنم که بیش از مدت کوتاهی بتوانم بریج بازی کنم. نه، اعتراض نکنید مسیو پوارو. البته کاملا این طوری نگفت، فقط سعی داشت به من دلداری و قوت قلب بیشتری بدهد و می گفت که اگر مثلا این کار و یا آن کار را بکنم و یا نکنم چند سالی بیشتر عمر خواهم کرد، چون خودش هم خوب می دانست من آدمی نیستم که بتوانم مثل بعضی ها از خودم مواظبت کنم و اساس توجهی به این مسائل ندارم.» پوارو با حالتی که حاکی از تفکر عمیقی بود، اظهار داشت: «بله، بله، کم کم دارم خیلی چیزها را می فهمم.»
خوب، وقتی که طبیبی به مریضش می گوید که حداکثر تا دو ماه دیگر بیشتر زنده نیست، زندگی و افکار مریض دستخوش تغییرات محیطی می شود و از آن به بعد همه چیز برای او فرق خواهد کرد. به هر حال، با همین وضع بود که از مطب پزشکم خارج شدم و بلافاصله خانم مردیث را دیدم و از ایشان خواهش کردم که دعوت مرا به چای بپذیرند.»
خانم لوریمر به اینجا که رسید لحظه ای مکث کرد، سپس به سخنانش ادامه داد و گفت: «ولی مسیو پوارو، تا دیر نشده اجازه بدهید خدمتتان عرض کنم که من اگر صدها عیب هم داشته باشم هرگز زن سنگدل و قسی