نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
طور که گفتم خودتان دلتان بخواهد. شما آدمی نیستید که خودتان را لو بدهید، معهذا میدانستم که شانس بالاخره به من رو خواهد کرد.» |
خانم لوریمر سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: «این نهایت زرنگی و هوشیاری شما را می رساند مسیو
پوارو که این قدر بجا و حساب شده پیش بینی کرده بودید. به ویژه با شناخت و آشنائی که از تنهائی و مسائل ناشی از تنهایی یک زن دارید و اینکه می دانید یک زن تنها با چه مسائل و نگرانی های جان کاهی مواجه است.»
به دنبال این سخن سکوت کرد و پوارو همین طور که با حالتی از کنجکاوی شدید به وی خیره شده بود گفت: «بله، بله، میفهمم. تنهایی خیلی سخت است، احساسات شما را درک می کنم و می دانم شما چه می کشید.)
خانم لوریمر که گوئی عقده دلش باز شده بود، با حرارت زیادی گفت: «بله تنها تنهای تنها. کسی چه میداند که چه می کشم. فقط زنی تنها و مثل من، با وجدان ناراحتی مثل من، درد و رنجی را که من می کشم، می داند و درک می کند.»
پوارو مجددا با لحن دلسوزانه ای گفت: «اگر جسارت نباشد خواهش می کنم همدردی مرا بپذیرید، مادام لوریمر.»
خانم لوریمر سری تکان داد و گفت: «خیلی متشکرم، مسیو پوارو.
مجددا لحظاتی به سکوت گذشت و سپس هرکول پوارو با لحنی که تا حدودی جدی به نظر می رسید اظهار
داشت: «با این حساب اگر اشتباه نکرده باشم، در آن شب مهمانی شیطانا مطالبی بر زبان آورد که شما به عنوان
تهدیدی مستقیم نسبت به خود تلقی کردید، بله؟»
خانم لوریمر سرش را به علامت تایید پائین آورد و در جواب پوارو گفت: «همان طور که صحبت می کرد، ناگهان متوجه شدم که منظور خاصی از گفتن این جملات دارد و روی سخنش نیز با شخص به خصوصی می باشد و آن شخص به خصوص هم من بودم. و به خصوص وقتی که در ادامه حرف هایش به این نکته رسید که خانم ها معمولا از انواع زهر استفاده می کنند، دقیقا راجع به من صحبت می کرد. او همه چیز را می دانست و مطمئنا از گذشته من به خوبی آگاه بود. البته این کار شیطان بی سابقه نبود، چون همان شب یک بار دیگر هم مچ او را گرفتم و آن وقتی بود که داشت راجع به محاکمات معروف حرف می زد، و در حین صحبت هایش ناگهان متوجه شدم که همین طور به من خیره شده و لحظه ای چشم از من برنمی دارد. پر واضح است که می خواست

صفحه 230 از 281