نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
فصل بیست و ششم
حقیقت؟
سکوت عمیقی اطاق را فر گرفت. نور اطاق به تدریج کم تر می شد و در مقابل آن شعله های آتش
شومینه
درخشان تر و خیره کننده تر به نظر می رسید.
خانم لوریمر و هرکول پوارو بدون اینکه به یکدیگر نگاه کنند هر دو به شومینه خیره شده بودند. حال و هوائی
در اطاق به وجود آمده بود که گوئی زمان نیز متوقف شده است.
سرانجام پوارو تکانی به خود داد و آه کوتاهی کشید و گفت: «عجب، که شما شیطانا را کشتند و ما هم بی خود
وقتمان را تلف می کردیم. خوب، حالا بفرمائید که چرا و به چه دلیل این کار را کردید؟»
فکر می کنم خودتان بدانید مسیو پوارو» |
یعنی می خواهید بگوئید که راجع به گذشته شما چیزی می دانست، چیزی که در گذشته ای تقریبا دور اتفاق
افتاده بود؟»
«بله»
و این اتفاق... لابد راجع به مرگ کسی بوده است؟ بله، مادام؟» خانم لوریمر، سکوت کرد و فقط سرش را به علامت تائید تکان داد.
پوارو با صمیمیت خاصی اظهار داشت: «چه دلیلی داشت که این موضوع را به من بگوئید؟ منظورم این است
که چرا دنبال من فرستادید؟»
برای اینکه آن روز به من گفتید هر وقت به شما احتیاج داشتم می توانم روی شما حساب کنم.»
بله، درست است و امیدوار بودم که... راستش، همین قدر می دانستم که اعتراف گرفتن از شما بی فایده است و تنها راه منطقی این بود که صبر کنم؛ صبر کنم تا وقتی خودتان دلتان بخواهد. و تنها از این راه بود که امیدوار بودم و یا بهتر بگویم، می دانستم به حقایقی که شما از آنها آگاهی داشتید برسم، برای اینکه شما از آن زنانی هستید که مادامی که خودتان نخواهید و مایل نباشید، هیچ کس قادر نیست حرفی از شما بیرون بکشد مگر همان

صفحه 229 از 281