نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
فصل بیست و پنجم
خانم لوریمر شرح می دهد
هوا گرفته بود و روز هم، روز زیبائی نبود. اطاق خانم لوریمر هم کم نور و تا حدودی تاریک به نظر می رسید و گوئی به منظور تکمیل این منظره غم انگیز، چهره خانم لوریمر هم به گونه ای به دور از انتظار، ناشاد و با نگاهی بی فروغ جلوه می نمود. پوارو احساس کرد که نسبت به اولین باری که چند روز قبل ایشان را ملاقات کرده بود، چندین سال پیرتر شده است، معهذا با لبخند همیشگی و با حالتی که سعی می کرد اعتماد به نفس خود را حفظ کند به پوارو خوشامد گفت و اظهار داشت: «می دانم که سرتان خیلی شلوغ است مسیو پوارو، ولی از اینکه لطف کردید و تشریف آوردید بی نهایت متشکرم.)
ت: ((همب
پوارو طبق معمول تعظیم کوتاهی کرد و گفت: «همیشه در خدمتگذاری حاضرم.»
خانم لوریمر زنگی را که در کنار شومینه قرار داشت به صدا در آورد و گفت: «اجازه بدهید اول دستور چای را بدهم. نمیدانم شاید شما نظر دیگری داشته باشید، ولی من اصولا دوست ندارم ناگهانی و بدون مقدمه مکنونات قلبی ام را بیرون بریزم و بدون اطمینان از رازداری طرف مقابلم راجع به آنها صحبت کنم. لذا همواره ترجیح می دهم که این کار را با تانی و تفکر انجام دهم.» |
به این ترتیب اگر اشتباه نکرده باشم، صحبت های امروز ما راجع به مکنونات قلبی مادام و راز داری من خواهد
((
بود؟» |
خانم لوریمر به این سوال پوارو جوابی نداد، چون در همین موقع پیشخدمت خانم لوریمر که صدای زنگ را شنیده بود وارد اطاق شد و پس از اینکه دستورات لازم در مورد سینی چای را دریافت کرد خارج شد و در پی آن، خانم لورمر رو کرد به پوارو و با حالتی بسیار جدی اظهار داشت: «اگر به خاطر داشته باشید، اولین باری که اینجا تشریف آوردید دم در و هنگام خداحافظی گفتید که هر وقت سراغ شما بفرستم، حتما خواهید آمد و حالا می فهمم که منظور خاصی از گفتن این جمله داشتید و به عبارتی دیگر مطمئن بودید که دیر یا زود این کار را می کردم و مهم تر از همه دلیل این کار را هم می دانستید.»
خوشبختانه قبل از اینکه پوارو بتواند جوابی بدهد، پیشخدمت با سینی چای وارد شد، خانم لوریمر هم برای اینکه پیشخدمت بوئی از ماجرا نبرد راجع به موضوعات مختلفی شروع به صحبت کرد و هم زمان برای خودش و پوارو چای ریخت. لحظاتی بعد خدمتکار از اطاق خارج شد و پوارو با حالتی که معلوم بود از این استراحت

صفحه 223 از 281