پوارو نیز سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: «من هم با شما موافقم. نحوه و نوع این دو جنایت کاملا
مغایر یکدیگر می باشند.)
بازرس بتل دستی به بینی خود کشید و گفت: «به این ترتیب، آن مردیث هم از گردونه خارج می شود. اول دکتر رابرتز و حالا این دختره. خوب، راجع به سرگرد دسپارد چه نظری دارید مسیو پوارو؟ در مصاحبه با خانم الاکسمور به نتیجه ای رسیدید؟»
پوارو در جواب به این سوال جریان مصاحبه با خانم لاکسمور را مفصلا برای بازرس بتل شرح داد. در پایان، بازرس بتل خنده ای کرد و گفت: «من هم با این تیپ از زنها قبلا برخورد داشتم و می دانم چطوری هستند. زن هائی خیال پرداز و اوهام پرست و چنان در اوهام و خیالات خود مستغرق و به آنها دلبسته اند که هرگز نمی توانند و شاید بهتر است بگویم نمی خواهند از دنیای ساختگی و موهوم خود خارج شوند.» |
پوارو به سخنان خود ادامه داد و ماجرای آمدن ناگهانی سرگرد دسپارد و داستانی را که وی در مورد مرگ پروفسور لاکسمور تعریف کرده بود، برای بازرس بتل بازگو نمود.
هنوز به سخنانش
کاملا پایان نداده بود که بازرس بتل بلافاصله سوال کرد: «یعنی شما حرف های ایشان را باور
کردید؟»
«بله، حتما.» |
بازرس بتل آه کوتاهی کشید و گفت: «من هم باور می کنم. سرگرد دسپارد از آن مردهائی نیست که مرد دیگری را به خاطر تصاحب همسرش با شلیک گلوله به قتل برساند، چون اگر اینطور که زنک می گوید عاشق یکدیگر بودند، خیلی راحت می توانست از شوهرش طلاق گرفته و جدا شود، کاری که بارها شده و مرتب هم تکرار می شود و لذا دلیلی نداشت کاری بکند که سرنوشت هر دوی آنها را به مخاطره بیفکند. نخیر، جریان دقیقا همینطور بوده که سرگرد دسپارد تعریف کرده. با این حساب فکر می کنم شیطانا در مورد سرگرد دسپارد حدسش به خطا رفته، زیرا جنایت شماره ی سه (اولی جنایت دکتر رابرتز، دومی جنایت آن مردیث) در حقیقت
یک
جنایت به شمار نمی ورد.»
با نگاهی کنجکاوانه و سوال برانگیز به پوارو نگاه کرد و گفت: «و حالا ما می مانیم و...)
که پوار و بلافاصله در جواب گفت: «خانم لوریمر.»
مغایر یکدیگر می باشند.)
بازرس بتل دستی به بینی خود کشید و گفت: «به این ترتیب، آن مردیث هم از گردونه خارج می شود. اول دکتر رابرتز و حالا این دختره. خوب، راجع به سرگرد دسپارد چه نظری دارید مسیو پوارو؟ در مصاحبه با خانم الاکسمور به نتیجه ای رسیدید؟»
پوارو در جواب به این سوال جریان مصاحبه با خانم لاکسمور را مفصلا برای بازرس بتل شرح داد. در پایان، بازرس بتل خنده ای کرد و گفت: «من هم با این تیپ از زنها قبلا برخورد داشتم و می دانم چطوری هستند. زن هائی خیال پرداز و اوهام پرست و چنان در اوهام و خیالات خود مستغرق و به آنها دلبسته اند که هرگز نمی توانند و شاید بهتر است بگویم نمی خواهند از دنیای ساختگی و موهوم خود خارج شوند.» |
پوارو به سخنان خود ادامه داد و ماجرای آمدن ناگهانی سرگرد دسپارد و داستانی را که وی در مورد مرگ پروفسور لاکسمور تعریف کرده بود، برای بازرس بتل بازگو نمود.
هنوز به سخنانش
کاملا پایان نداده بود که بازرس بتل بلافاصله سوال کرد: «یعنی شما حرف های ایشان را باور
کردید؟»
«بله، حتما.» |
بازرس بتل آه کوتاهی کشید و گفت: «من هم باور می کنم. سرگرد دسپارد از آن مردهائی نیست که مرد دیگری را به خاطر تصاحب همسرش با شلیک گلوله به قتل برساند، چون اگر اینطور که زنک می گوید عاشق یکدیگر بودند، خیلی راحت می توانست از شوهرش طلاق گرفته و جدا شود، کاری که بارها شده و مرتب هم تکرار می شود و لذا دلیلی نداشت کاری بکند که سرنوشت هر دوی آنها را به مخاطره بیفکند. نخیر، جریان دقیقا همینطور بوده که سرگرد دسپارد تعریف کرده. با این حساب فکر می کنم شیطانا در مورد سرگرد دسپارد حدسش به خطا رفته، زیرا جنایت شماره ی سه (اولی جنایت دکتر رابرتز، دومی جنایت آن مردیث) در حقیقت
یک
جنایت به شمار نمی ورد.»
با نگاهی کنجکاوانه و سوال برانگیز به پوارو نگاه کرد و گفت: «و حالا ما می مانیم و...)
که پوار و بلافاصله در جواب گفت: «خانم لوریمر.»