«ولی آن مردیث هم حساب هایش درست بود. اول فکر می کرد که بدبینی من نسبت به او به علت سوء ظن در مورد این جنایت می باشد و لابد پیش خودش فکر کرد حالا که متهم به دزدی نیستم و کسی هم در این مورد به من سوء ظنی ندارد، چرا یکی دو جفت از این جوراب ها را ندزدم، ضمن آنکه دزدی یکی دو جفت جوراب اشکال چندانی به وجود نخواهد آورد و تازه اگر آدم ثابت کند که مبتلا به بیماری جنون دزدی می باشد، به راحتی از چنگال قانون فرار خواهد کرد. بله، ظاهر، فکر همه چیز را کرده بود.» |
بازرس بتل سری تکان داد و گفت: «بله، ظاهرة، معهذا خیلی احمقانه، مثل اینکه این کارها خیلی به دهانش مزه کرده که چپ و راست تکرار می کند، ولی از این حرفها که بگذریم، خوشبختانه تا حدودی خیلی زود به نتیجه رسیدیم. در جائی دست به سرقت می زند، در جائی دیگر با جابجا کردن شیشه ها باعث مرگ کسی می شود که بدبختانه هرگز نمی توانیم آن را ثابت کنیم، و بار دیگر می رسیم به حرف های شیطانا و قاتلینی که هرگز به دام نمی افتند. آن از دکتر رابرتز که ظاهرا زن و شوهری را به قتل می رساند، ولی کسی نمی تواند وصله ای به او بچسباند و این هم از آن مردی که پیرزنی را در نهایت خونسردی مسموم می کند و به دزدی های خود ادامه می دهد. حالا فقط خود شیطانا مانده. آیا واقعا آن مردی بود که شیطانا را به قتل رسانید؟»
بازرس بتل به دنبال این حرف از سخن گفتن باز ایستاد و لحظاتی در سکوت فرو رفت. ولی متعاقبا سری تکان داد و با نارضایتی مشهودی به سخنانش ادامه داد و گفت: «متاسفانه بعید به نظر می رسد. آن مردی خیلی ترسوتر از آن است که ریسک خطرناکی را قبول کند. جابجا کردن یکی دو تا شیشه کار دشواری نیست و مهمتر از همه اطمینان داشت که هیچ کس اتهامی به او نخواهد زد. از کارش مطمئن بود، چون هر یک از خدمه ی منزل نیز می توانستند این کار را انجام داده باشند، ضمن آنکه خانم بنسون هم به شخصه تا حدودی مقصر به شمار می رفت، چون می بایست بیشتر توجه می کرد که ظاهرا این کار را نکرد و به همین خاطر جانش را از دست داد. این از آن جنایاتی است که من آنها را جنایت با خوشبینی می نامم، چون قاتل با محاسباتی که انجام داده، بدون آنکه نیازی به حضور در محل جنایت داشته باشد با حالتی از خوشبینی مطمئن است که نقشه هایش اجرا خواهد شد و طرف مورد نظر خواهد مرد.
البته امکان دارد که نقشه هایش نیز بهم بخورد و نتیجه ای هم نداشته باشد که در آن صورت کسی نیز سوء ظنی به او نخواهد داشت. ولی در مورد خانم بنسون قاتل به هدف خود می رسد و موفق می شود شخص مورد نظر را به قتل برساند. معهذا در مورد شیطانا قضیه کاملا فرق می کند، ما در اینجا با جنایتی عمدی، کینه توزانه و
انتقامجوئی شخصی روبرو هستیم.)
بازرس بتل سری تکان داد و گفت: «بله، ظاهرة، معهذا خیلی احمقانه، مثل اینکه این کارها خیلی به دهانش مزه کرده که چپ و راست تکرار می کند، ولی از این حرفها که بگذریم، خوشبختانه تا حدودی خیلی زود به نتیجه رسیدیم. در جائی دست به سرقت می زند، در جائی دیگر با جابجا کردن شیشه ها باعث مرگ کسی می شود که بدبختانه هرگز نمی توانیم آن را ثابت کنیم، و بار دیگر می رسیم به حرف های شیطانا و قاتلینی که هرگز به دام نمی افتند. آن از دکتر رابرتز که ظاهرا زن و شوهری را به قتل می رساند، ولی کسی نمی تواند وصله ای به او بچسباند و این هم از آن مردی که پیرزنی را در نهایت خونسردی مسموم می کند و به دزدی های خود ادامه می دهد. حالا فقط خود شیطانا مانده. آیا واقعا آن مردی بود که شیطانا را به قتل رسانید؟»
بازرس بتل به دنبال این حرف از سخن گفتن باز ایستاد و لحظاتی در سکوت فرو رفت. ولی متعاقبا سری تکان داد و با نارضایتی مشهودی به سخنانش ادامه داد و گفت: «متاسفانه بعید به نظر می رسد. آن مردی خیلی ترسوتر از آن است که ریسک خطرناکی را قبول کند. جابجا کردن یکی دو تا شیشه کار دشواری نیست و مهمتر از همه اطمینان داشت که هیچ کس اتهامی به او نخواهد زد. از کارش مطمئن بود، چون هر یک از خدمه ی منزل نیز می توانستند این کار را انجام داده باشند، ضمن آنکه خانم بنسون هم به شخصه تا حدودی مقصر به شمار می رفت، چون می بایست بیشتر توجه می کرد که ظاهرا این کار را نکرد و به همین خاطر جانش را از دست داد. این از آن جنایاتی است که من آنها را جنایت با خوشبینی می نامم، چون قاتل با محاسباتی که انجام داده، بدون آنکه نیازی به حضور در محل جنایت داشته باشد با حالتی از خوشبینی مطمئن است که نقشه هایش اجرا خواهد شد و طرف مورد نظر خواهد مرد.
البته امکان دارد که نقشه هایش نیز بهم بخورد و نتیجه ای هم نداشته باشد که در آن صورت کسی نیز سوء ظنی به او نخواهد داشت. ولی در مورد خانم بنسون قاتل به هدف خود می رسد و موفق می شود شخص مورد نظر را به قتل برساند. معهذا در مورد شیطانا قضیه کاملا فرق می کند، ما در اینجا با جنایتی عمدی، کینه توزانه و
انتقامجوئی شخصی روبرو هستیم.)