نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
حساب همه ی چیزهای خود را دارد و به خاطر همین دقت زیاد است که متوجه قضیه می شود و مچ آن مردیث را می گیرد. آن مردی که اصولا دختر بسیار ترسوئی است، متوجه می شود که زندگی و آینده اش در معرض خطر بزرگی می باشد. بله، و این احساس ترس و وحشت است که می تواند انگیزه ای قوی برای یک جنایت باشد. همانطور که آن روز بعد از ظهر خدمتتان عرض کردم، آن مردی از آن دخترهائی است که تحت هیچ شرایطی دست به جنایت نمی زنند، مگر اینکه از افشا شدن موضوع و یا موردی شدیدا ترسیده و وحشت زده شده باشند. در مورد خانم بنسون نیز قضیه به همین شکل بوده. او می دانسته که خانم بنسون می تواند به راحتی این موضوع را ثابت کند و با روحیه ای که داشته، حتما او را تحویل مقامات پلیس هم میداده. تنها یک راه نجات برای آن مردیث می ماند و آن اینکه خانم بنسون بمیرد و در این راستا با تعویض شیشه های شربت انجیر، نیت پلید خود را به مورد اجرا می گذارد. جالب اینجاست که حتی خود خانم بنسون هم تا لب مرگ با اطمینان و قاطعیت اظهار می دارد که اشتباه از آن وی بوده و کمترین سوء ظنی به این دختر ترسو و کمرو نیز نداشته است.»
بازرس بتل به سخن در آمد و گفت: «بله، به احتمال بسیار قوی همینطور است که می فرمائید. معهذا فقط یک فرضیه است. با توجه به اینکه مدت ها از مرگ خانم بنسون می گذرد، اثبات آن نیز کار آسانی نخواهد بود. ولی هر چه بیشتر فکر می کنم، بیشتر به این نتیجه می رسم که ماجرا دقیقا همینطوری است که شما شرح دادید.» |
مسئله از حد احتمال گذشته و من شخصا تقریبا مطمئنم. برای اینکه امروز دام جالبی برای ایشان پهن کردم. دامی کاملا حقیقی و با طعمه ای به مراتب حقیقی تر و جالب تر. برای دختر شیاد و حقه بازی که تا به حال سر همه را شیره مالیده، لازم بود دامی فراخور حال و لیاقت او پهن شود. با خودم خیلی کلنجار رفتم و پیش خودم حساب کردم که اگر حدس من در مورد آن مردیث به خطا نرفته باشد، محال است که او با دیدن این جوراب های فوق العاده گران و زیبا وسوسه نشود و صد در صد به هر ترتیبی که شده تعدادی از آنها را بلند خواهد کرد. با سادگی و صمیمیت خاصی از او خواهش کردم که تعداد شش جفت از بهترین رنگ ها را برایم انتخاب کند، ضمنا تعداد دقیق جوراب ها را نیز به او نگفتم و وقتی هم که سوال کرد، با حالتی که مثلا نمی دانم از ذکر تعداد حقیقی آنها طفره رفتم. متعاقبا به بهانه ای با دوستش از اطاق خارج شدم و او را تنها گذاشتم. نتیجه دوست من همان شد که قبلا پیش بینی کرده بودم و حالا به جای نوزده جفت، فقط هفده جفت از جوراب ها برایم باقی مانده. دو جفت از آن ها بال در آوردند و پرواز کردند و الان هم در کیف دستی ماد وازل
مر
آن مردیث آشیانه کرده اند.»
بازرس بتل از روی تعجب و ستایش سوتی کشید و گفت: «واووو، این را می گویند کلک مرغابی، واقعا که
چه استادانه انجام دادید.)

صفحه 219 از 281