نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
یک جعبه جواهر اشاره می کند، من به او می گویم که محل این جعبه جواهر در دورترین گوشه ی اطاق نبود؟ در نقطه ای درست روبروی میزی که دشنهی کذائی روی آن قرار داشت. ولی مادو ازل به هیچ وجه گول نمی خورد و به دام نمی افتد و با زرنگی خاصی از آن پرهیز می کند. پیش خودش فکر می کند که مرا مغلوب کرده. حال دیگر از خودش مطمئن شده و لذا حس بدبینی و کینه توزی وی نیز تا حدود زیادی فروکش نمود و اعصابش آرام شده است. پیش خود فکر می کنند که هدف اصلی از تشکیل این جلسه این بوده که به طریقی او را به دام بیندازم و گول بزنم و بالاخره کاری کنم که مجبور شود میزی را که دشنه روی آن قرار داشته به یاد بیاورد و سرانجام تائید کند که دشنه مورد بحث را نیز دیده است. ولی حالا که در کار خود موفق شده و مهمتر از همه هرکول پوارو را شکست داده، دیگر دلیلی برای نگرانی وجود ندارد. بنابراین بی پروا شروع به صحبت می کند و راجع به جعبه ی جواهر داد سخن می دهد. ظاهرا به غیر از این جعبه جواهر به چیز دیگری توجه نکرده و چیز دیگری را به یاد نمی آورد، الا گلدانی پر از گل کوکب که آب آن مدت ها عوض نشده بود و نیاز مبرمی به تعویض آب داشته است.»
و می
بازرس بتل که نمی خواست پوار و حرف هایش را قطع کند گفت: «خوب، به گوشم.» «بله، فکر می کنم حالا موقعش رسیده که شناسائی بیشتری روی دوشیزه آن مردی داشته باشیم. ظاهرة هنوز اطلاعات کافی در این مورد نداریم، ولی اگر به حرف هایش دقت کنیم شاید بتوانیم به مکنونات قلبی وی پی ببریم، به عنوان مثال چنین به نظر می رسید که به گل توجه خاصی دارد. خوب، حال باید فهمید که آیا واقعا به گل علاقمند است؟ می بینیم نه، چون در همان اطاق، گلدان گلی مملو از گل های بسیار زیبای بنفشه قرار داشت که نگاه هر تازه وارد و بخصوص هر کسی که عاشق گل و گیاه باشد را به خود جلب می کرد، ولی می بینیم که این گلدان زیبا توجه دوشیزه آن مردی را به خود جلب نمی کند و متوجه آن نمی شود. چرا؟ خوب معلوم است، او همیشه ندیمه ی زنهای پیر و مسن بوده و هنوز هم دارای همان روحیه است، لذا در اینجا هم وقتی راجع به گل سخن می گوید، آن مردیث ندیمه است که حرف می زند، ندیمه ای که بر حسب دستور ارباب هایش موظف بوده همیشه آب گلدان ها را عوض کند تا گل ها پلاسیده نشوند، والسلام. بنابراین در منزل شیطانا هم به خاطر عشق به گل نگاهش متوجه گلدان گل های کوکب نشده بود، چون اگر اینطور می بود، حتما و در بدو ورود به گل های زیبای بنفشه توجه می کرد. پس معلوم است که با دیدن گل های پلاسیدهی کوکب، حس ندیمه بودنش ناگهان بیدار می شود و یاد گذشته می افتد که همیشه آب گلدان های گل را عوض می کرده و به همین دلیل فقط این گلدان گل است که در خاطرش می ماند. ولی در عوض جعبه ی جواهر را کاملا به خاطر می آورد و حتی جزئیاتش را نیز از حفظ است. پس معلوم می شود علاوه بر آن مردیث ندیمه صفت و

صفحه 217 از 281