پوارو ضمن اشاره به این مجموعه ی درهم و برهم اظهار داشت: «من معمولا هدایای کریسمس را خیلی جلوتر از موعد مقرر می فرستم، چون دوست دارم که تا شب کریسمس حتما دریافت کرده باشند. بله، این جورابها را عرض می کردم مادو ازل، ملاحظه بفرمائید، و حالا استدعا دارم که با سلیقه ی خودتان که تردیدی ندارم فوق
العاده می باشد شش
جفت بهترین آنها را برای من انتخاب کنید.»|
به دنبال این حرف، آن مردیث را با جوراب ها تنها گذاشت و به عقب برگشت و سینه به سینه با رودا مواجه شد که ظاهرة مثل سایه او را تعقیب می کرد و متعاقبا به رودا گفت: «و حالا برای شما مادو ازل، هدیهی کوچکی برای شما نیز در نظر گرفته ام که امیدوارم مقبول طبع لطیفتان قرار بگیرد، گو اینکه ممکن است از نظر مادو ازل مردیث هدیه جالبی نباشد.)
رودا از خوشحالی فریادی کشید و گفت: «ولی من مطمئنم که حتما چیز جالبی خواهد بود. خوب، حالا بفرمائید چه چیزی است؟» |
یک دشنه مادو ازل، دشنه ای که مربوط به یک ماجرای بسیار معروف و پر سر و صدا که افتخار کشف آن را داشتم، ماجرائی که طی آن، دوازده نفر با استفاده از این دشنه شخص واحدی را به قتل رسانیدند. در پایان کشف ماجرا، تشکیلات پلیس بین المللی راه آهن اروپا این دشنه را به رسم یادگار به من اهدا نمودند.» آن فریادی کوتاه کشید و گفت: «آآآه، واقعا که چه چیز وحشتناکی!» با این وجود رودا با همان هیجان قبلی گفت: «اووووه، خواهش می کنم آن را به من نشان دهید.»
پوارو در حالی که رودا دیوز مثل سایه او را تعقیب می کرد، به طرف اطاق مجاور روانه شد و همینطور که میرفت گفت: «بله، همانطور که عرض کردم. دشنه را تشکیلات پلیس بین المللی راه آهن اروپا به من هدیه کرد، چون که...)
و از اطاق خارج شد.
حدود سه دقیقه بعد، مجددا به اطاق نشیمن بازگشتند و آن مردیث به طرف آنها آمد و گفت: «مسیو پوارو، به نظر خودم این شش جفت به مراتب از بقیه زیبا تر هستند، برای اینکه رنگ هایشان طوری است که نه تیرهی تیره هستند و نه روشن روشن، لذا هم می توانند در مهمانی های شبانه ی این فصل از آنها استفاده کنند و هم اینکه در تابستان که روزها بلندتر است و هوا به این زودی ها تاریک نخواهد شد، کاملا قابل استفاده خواهند بود.»
مادو ازل یک دنیا از شما متشکرم، نمی دانید چه لطف بزرگی در حق من کردید.)
العاده می باشد شش
جفت بهترین آنها را برای من انتخاب کنید.»|
به دنبال این حرف، آن مردیث را با جوراب ها تنها گذاشت و به عقب برگشت و سینه به سینه با رودا مواجه شد که ظاهرة مثل سایه او را تعقیب می کرد و متعاقبا به رودا گفت: «و حالا برای شما مادو ازل، هدیهی کوچکی برای شما نیز در نظر گرفته ام که امیدوارم مقبول طبع لطیفتان قرار بگیرد، گو اینکه ممکن است از نظر مادو ازل مردیث هدیه جالبی نباشد.)
رودا از خوشحالی فریادی کشید و گفت: «ولی من مطمئنم که حتما چیز جالبی خواهد بود. خوب، حالا بفرمائید چه چیزی است؟» |
یک دشنه مادو ازل، دشنه ای که مربوط به یک ماجرای بسیار معروف و پر سر و صدا که افتخار کشف آن را داشتم، ماجرائی که طی آن، دوازده نفر با استفاده از این دشنه شخص واحدی را به قتل رسانیدند. در پایان کشف ماجرا، تشکیلات پلیس بین المللی راه آهن اروپا این دشنه را به رسم یادگار به من اهدا نمودند.» آن فریادی کوتاه کشید و گفت: «آآآه، واقعا که چه چیز وحشتناکی!» با این وجود رودا با همان هیجان قبلی گفت: «اووووه، خواهش می کنم آن را به من نشان دهید.»
پوارو در حالی که رودا دیوز مثل سایه او را تعقیب می کرد، به طرف اطاق مجاور روانه شد و همینطور که میرفت گفت: «بله، همانطور که عرض کردم. دشنه را تشکیلات پلیس بین المللی راه آهن اروپا به من هدیه کرد، چون که...)
و از اطاق خارج شد.
حدود سه دقیقه بعد، مجددا به اطاق نشیمن بازگشتند و آن مردیث به طرف آنها آمد و گفت: «مسیو پوارو، به نظر خودم این شش جفت به مراتب از بقیه زیبا تر هستند، برای اینکه رنگ هایشان طوری است که نه تیرهی تیره هستند و نه روشن روشن، لذا هم می توانند در مهمانی های شبانه ی این فصل از آنها استفاده کنند و هم اینکه در تابستان که روزها بلندتر است و هوا به این زودی ها تاریک نخواهد شد، کاملا قابل استفاده خواهند بود.»
مادو ازل یک دنیا از شما متشکرم، نمی دانید چه لطف بزرگی در حق من کردید.)