پوارو در جواب گفت: «قشنگ که چه عرض
کنم، ولی زیاد هم بد نیستند.»
و به دنبال این حرف لحظه ای دودل ماند و متعاقبا به آن مردیث رو کرد و گفت: «مادو ازل، حالا که اینجا تشریف دارید متشکر می شوم که لطفی در حق من بفرمائید، اوه نه، اصلا ارتباطی به این جنایت ندارد، قول میدهم یک موضوع کاملا خصوصی و مربوط به خودم می باشد.» آن با تعجب به پوارو خیره شد و پوارو نیز در ادامه ی سخنانش گفت: «همانطور که می دانید چیزی به کریسمس نمانده و من هم باید برای تعداد زیادی از برادر زاده ها، خواهرزاده ها هدایائی بخرم. بدبختانه اطلاع چندانی از سلیقه ی دختران جوان امروزی ندارم و به قول آنها سلیقه ی من قدیمی و به درد خودم می خورد.»
آن با صمیمیت زیادی گفت: «خوب، بفرمائید چه میل دارید بخرید؟ »
جوراب، چون به نظر خودم جوراب ابریشمی هدیه بسیار خوبی می باشد.)
«بله، حتما، هر دختری از جوراب ابریشمی خوشش می آید.» | وجود شما واقعا مثل یک فرشته ی نجات می باشد. خدمتتان عرض کنم من چند جفتی از جوراب های ابریشمی خریده ام، حدود پانزده و یا شانزده جفت می شود، حالا می خواهم از شما خواهش کنم که این جوراب ها را ببینید و متعاقبا با سلیقه بسیار خوبی که دارید، شش جفت از بهترین رنگ را از میان آنها برای من انتخاب
کنید.)
آن همانطور که می خندید از جای خود بلند شد و گفت: «با کمال میل»
پوارو مهمانانش را به طرف میزی که در گوشه اطاق قرار داشت راهنمائی نمود. روی این میز پر بود از چیزهای
مختلف
که به طرز نامرتبی روی هم انباشته شده بودند. آنهائی که پوارو را به خوبی می شناختند و با وی آشنائی
و مراوده داشتند، بدون تردید می دانستند که این مرد ریزه میزه تا چه حد دقیق و مرتب بوده و تا چه حد از شلوغی و نامرتبی متنفر می باشد، لذا چنانچه امروز حضور داشتند و وضعیت فوق العاده نامرتب و درهم و برهم این میز را می دیدند، بدون شک آنا متوجه می شدند که هرکول پوارو منظور خاصی از این کار داشته و مطمئنا نمایشی برای هدف بخصوصی تهیه و تدارک دیده است.
تعداد زیادی از جوراب های ابریشمی زنانه، چندین جفت دستکش های چرمی که داخل آنها از پوست بود، چند عدد تقویم و بالاخره بسته های زیادی از انواع شکلات های مختلف که به طور درهم و برهمی روی هم انباشته شده بودند.
کنم، ولی زیاد هم بد نیستند.»
و به دنبال این حرف لحظه ای دودل ماند و متعاقبا به آن مردیث رو کرد و گفت: «مادو ازل، حالا که اینجا تشریف دارید متشکر می شوم که لطفی در حق من بفرمائید، اوه نه، اصلا ارتباطی به این جنایت ندارد، قول میدهم یک موضوع کاملا خصوصی و مربوط به خودم می باشد.» آن با تعجب به پوارو خیره شد و پوارو نیز در ادامه ی سخنانش گفت: «همانطور که می دانید چیزی به کریسمس نمانده و من هم باید برای تعداد زیادی از برادر زاده ها، خواهرزاده ها هدایائی بخرم. بدبختانه اطلاع چندانی از سلیقه ی دختران جوان امروزی ندارم و به قول آنها سلیقه ی من قدیمی و به درد خودم می خورد.»
آن با صمیمیت زیادی گفت: «خوب، بفرمائید چه میل دارید بخرید؟ »
جوراب، چون به نظر خودم جوراب ابریشمی هدیه بسیار خوبی می باشد.)
«بله، حتما، هر دختری از جوراب ابریشمی خوشش می آید.» | وجود شما واقعا مثل یک فرشته ی نجات می باشد. خدمتتان عرض کنم من چند جفتی از جوراب های ابریشمی خریده ام، حدود پانزده و یا شانزده جفت می شود، حالا می خواهم از شما خواهش کنم که این جوراب ها را ببینید و متعاقبا با سلیقه بسیار خوبی که دارید، شش جفت از بهترین رنگ را از میان آنها برای من انتخاب
کنید.)
آن همانطور که می خندید از جای خود بلند شد و گفت: «با کمال میل»
پوارو مهمانانش را به طرف میزی که در گوشه اطاق قرار داشت راهنمائی نمود. روی این میز پر بود از چیزهای
مختلف
که به طرز نامرتبی روی هم انباشته شده بودند. آنهائی که پوارو را به خوبی می شناختند و با وی آشنائی
و مراوده داشتند، بدون تردید می دانستند که این مرد ریزه میزه تا چه حد دقیق و مرتب بوده و تا چه حد از شلوغی و نامرتبی متنفر می باشد، لذا چنانچه امروز حضور داشتند و وضعیت فوق العاده نامرتب و درهم و برهم این میز را می دیدند، بدون شک آنا متوجه می شدند که هرکول پوارو منظور خاصی از این کار داشته و مطمئنا نمایشی برای هدف بخصوصی تهیه و تدارک دیده است.
تعداد زیادی از جوراب های ابریشمی زنانه، چندین جفت دستکش های چرمی که داخل آنها از پوست بود، چند عدد تقویم و بالاخره بسته های زیادی از انواع شکلات های مختلف که به طور درهم و برهمی روی هم انباشته شده بودند.