نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
پوارو زیر لب گفت: «حتما می دانید که شیطانا یک کلکسیونر معروف و بزرگ بود.) آن در تائید حرفهای پوارو گفت: «بله، حتما همینطور است که می فرمائید. تمام اطاق پر از اشیاء عتیقه و واقعة نفیس بود، طوری که آدم نمی دانست به کدام یک نگاه کند.»
چنین به نظر می رسد که شما چیز یا چیزهای دیگری را نمی توانید به خاطر بیاورید، چیزی که مثلا توجه شما را به خصوص جلب کرده باشد؟»
آن لبخندی زد و گفت: «فقط یک گلدان پر از گل های کوکب که به نظر می رسید آب گلدان مدت هاست عوض نشده و نیاز مبرمی به این کار داشت.»
«بله، متاسفانه خدمتکارها توجه چندانی به گل و گلدان های گل ندارند.» پوارو لحظاتی در سکوت فرو رفت و آن مردیث با لحن خیلی دوستانه ای گفت: «خیلی متاسفم که نتوانستم نظر شما را تامین کنم.»
پوارو نیز لبخندی دوستانه زد و در جواب گفت: «مهم نیست دخترم، خودم هم زیاد مطمئن نبودم. تیری در تاریکی بود که انداختم، ولی خوب، حالا بفرمائید جناب سرگرد دسپارد چطور هستند، حتما همدیگر را زیاد می بینید؟» |
سرخی مطبوعی چهره ی زیبای آن مردیث را فراگرفت و در جواب گفت: «راستش قول داده که همین روزها سری به ما بزند.»
رودا پرید وسط صحبت و گفت: «نخیر، هیچ چنین چیزی نیست، من و آن مطمئنیم که هرگز این کار را نخواهد کرد.»
پوارو چشمکی زد و گفت: «چقدر زیباست که آدمی می تواند بی گناهی و معصومیت خود را به موجودات زیبائی مثل شما دو دختر جوان و زیبا ثابت کرده و شما را متقاعد بنماید.»
رودا مجددا پرید وسط و گفت: «خدای من، زبان بازی فرانسوی دوست ما شروع شد، کاری که همیشه باعث
خجالت من می شود.» |
که به دیوار آویزان بود مشغول شد و لحظاتی بعد
و از جای خود برخاست و به بازدید نقاشی ها و طرح هائی گفت: «تابلوهای قشنگی دارید، مسیو پوارو»

صفحه 212 از 281