«چرا سر در نمی آورید؟ سوال خیلی ساده و آسان است. در آن اطاق از صندلی و میز گرفته تا وسائل تزئینی، کاغذ دیواری، پرده ها، شومینه و وسایل شومینه، انواع و اقسام خرده ریزهای دیگر هم بود. یعنی می فرمائید هیچ یکی از آنها را به خاطر نمی آورید؟» | آن لحظه ای در حالتی از شک و تردید فرو رفت و متعاقبا با چهره ای که ابروانش درهم رفته بود گفت: «آهان، حالا فهمیدم. معهذا باز هم سوال مشکلی است، راستش فکر نمی کنم که بتوانم چیزی به خاطر بیاورم، مثلا
(
بودند، از آن رنگ های معمولی که آدم یادش نمی ماند، ولی خوب، چند تکه قالیچه کف اطاق بود، یک پیانو هم در گوشهی اطاق قرار داشت.»
آن مردیث به اینجا که رسید سرش را تکان داد و گفت: «راستش چیز دیگری یادم نمی آید.» معهذا پوار و باز هم پافشاری کرد و اظهار داشت: «ولی مادو ازل، شما آن طور که باید و شاید سعی نکردید، چون مطمئنم اگر سعی کنید حتما چیزهایی به یادتان خواهد آمد، به خصوص در اطاقی که دنیایی از اشیا و اسباب اثاثیه های قیمتی و عتیقه وجود داشت.»
آن که به فکر فرو رفته بود، به آرامی در جواب گفت: «یک جعبه جواهر، مرصع ساخت مصر به خاطرم آمد که کنار پنجره قرار داشت.» |
اوه بله، در دورترین گوشهی اطاق و درست روبروی میزی که دشنه ی کوچک روی آن قرار داشت.» آن به سرعت سرش را بلند کرد و به تندی گفت: «تا به حال کسی نگفته بود که این دشنه روی کدام میز
بوده؟»
ولی پوار و بدون توجه به آن مردیث با خود به صحبت پرداخت و گفت: «معلوم است، باید هم کسی از این موضوع اطلاعی نداشته باشد، فقط هرکول پوارو است که از همه چیز و همه کس اطلاع دارد و اگر این دختر خانم مرا بهتر می شناخت، هرگز به من شک نمی کرد و می دانست که هرکول پوارو هرگز حرف مفت نمی زند.» به دنبال آن با صدای بلند سوال کرد: «که فرمودید جعبه جواهر مرصع ساخت مصر را به خاطر می آورید؟» |
آن مردیث تا حدودی با هیجان در جواب گفت: «بله، چه جواهرات قشنگی هم داشت، آبی و قرمز که در مبنای پخته کار گذاشته شده بودند. یکی دو تا انگشتری های واقعا زیبا، یک سنجاق سینه به شکل کفش دوزک که من شخصا علاقه ای به آن ندارم.»
(
بودند، از آن رنگ های معمولی که آدم یادش نمی ماند، ولی خوب، چند تکه قالیچه کف اطاق بود، یک پیانو هم در گوشهی اطاق قرار داشت.»
آن مردیث به اینجا که رسید سرش را تکان داد و گفت: «راستش چیز دیگری یادم نمی آید.» معهذا پوار و باز هم پافشاری کرد و اظهار داشت: «ولی مادو ازل، شما آن طور که باید و شاید سعی نکردید، چون مطمئنم اگر سعی کنید حتما چیزهایی به یادتان خواهد آمد، به خصوص در اطاقی که دنیایی از اشیا و اسباب اثاثیه های قیمتی و عتیقه وجود داشت.»
آن که به فکر فرو رفته بود، به آرامی در جواب گفت: «یک جعبه جواهر، مرصع ساخت مصر به خاطرم آمد که کنار پنجره قرار داشت.» |
اوه بله، در دورترین گوشهی اطاق و درست روبروی میزی که دشنه ی کوچک روی آن قرار داشت.» آن به سرعت سرش را بلند کرد و به تندی گفت: «تا به حال کسی نگفته بود که این دشنه روی کدام میز
بوده؟»
ولی پوار و بدون توجه به آن مردیث با خود به صحبت پرداخت و گفت: «معلوم است، باید هم کسی از این موضوع اطلاعی نداشته باشد، فقط هرکول پوارو است که از همه چیز و همه کس اطلاع دارد و اگر این دختر خانم مرا بهتر می شناخت، هرگز به من شک نمی کرد و می دانست که هرکول پوارو هرگز حرف مفت نمی زند.» به دنبال آن با صدای بلند سوال کرد: «که فرمودید جعبه جواهر مرصع ساخت مصر را به خاطر می آورید؟» |
آن مردیث تا حدودی با هیجان در جواب گفت: «بله، چه جواهرات قشنگی هم داشت، آبی و قرمز که در مبنای پخته کار گذاشته شده بودند. یکی دو تا انگشتری های واقعا زیبا، یک سنجاق سینه به شکل کفش دوزک که من شخصا علاقه ای به آن ندارم.»