به هر حال، حدود سه بعد از ظهر همان روز بود که سرانجام رودا دیوز و آن مردیث دور میزی روبروی هرکول پوارو نشسته بودند و شربت می خوردند (چیزی که علاقه ای به آن نداشتند، ولی صرفا از روی ادب و نزاکت مجبور بودند قبول کنند)، آن هم در لیوان های کریستال بسیار قدیمی. پوارو پس از خوشامد گوئی و تعارفات اولیه گفت: «نهایت لطف شما بود ماد و ازل که دعوت مرا قبول کرده و تشریف آوردید.» |
آن با حالتی که گوئی خودش هم نمی داند راجع به چه صحبت می کند، زیر لب گفت: «خوشحال می شوم که
بتوانم کمکی بنمایم.)
راستش قصد دارم از قوای حافظه ی شما استفاده کنم.»
قومی حافظه؟»
بله، حقیقتش را بخواهید سوالاتی که از شما خواهم کرد قبلا از خانم لوریمر، دکتر رابرتز و سرگرد دسپارد نیز کرده ام، ولی افسوس، جواب هایشان به هیچ وجه در خور انتظار من نبود.»
آن کماکان سکوت کرده و با حالتی منتظر به پوارو می نگریست. پوارو به سخنانش ادامه داد و گفت: «مادو ازل گرامی، دوست دارم قدری به عقب برگشته و اطاق پذیرائی منزل شیطانا را که آن شب همگی آنجا بودیم به خاطر بیاورید.»
شبحی از ترس و نگرانی به چهرهی آن مردیث سایه افکند. پیش خود گفت کی می شود که از این کابوس
خلاص شوم. |
پوارو که متوجه تغییر حالت آن مردیث شده بود گفت: «احساسات شما را درک می کنم مادو ازل، برای دختر جوان و زیبائی که برای اولین بار چنین ماجرای وحشتناکی را تجربه می کند، این حالت طبیعی است. حدس می زنم که تا به حال با مرگی این چنین وحشتناک مواجه نشده اید.»
رودا که معلوم بود تا حدودی ناراحت شده، پاهایش را جابجا کرد. آن مردیث با همان حالت نگران و منتظر گفت: «خب؟
بله، همانطور که گفتم اطاقی را که در آن بودیم در نظرتان مجسم کنید و سعی کنید هر چه که در آن اطاق به خاطر می آورید به من بگوئید.»
آن با سوء ظن مشهودی به پوارو نگاه کرد و گفت: «هیچ سر در نمی آورم.»
آن با حالتی که گوئی خودش هم نمی داند راجع به چه صحبت می کند، زیر لب گفت: «خوشحال می شوم که
بتوانم کمکی بنمایم.)
راستش قصد دارم از قوای حافظه ی شما استفاده کنم.»
قومی حافظه؟»
بله، حقیقتش را بخواهید سوالاتی که از شما خواهم کرد قبلا از خانم لوریمر، دکتر رابرتز و سرگرد دسپارد نیز کرده ام، ولی افسوس، جواب هایشان به هیچ وجه در خور انتظار من نبود.»
آن کماکان سکوت کرده و با حالتی منتظر به پوارو می نگریست. پوارو به سخنانش ادامه داد و گفت: «مادو ازل گرامی، دوست دارم قدری به عقب برگشته و اطاق پذیرائی منزل شیطانا را که آن شب همگی آنجا بودیم به خاطر بیاورید.»
شبحی از ترس و نگرانی به چهرهی آن مردیث سایه افکند. پیش خود گفت کی می شود که از این کابوس
خلاص شوم. |
پوارو که متوجه تغییر حالت آن مردیث شده بود گفت: «احساسات شما را درک می کنم مادو ازل، برای دختر جوان و زیبائی که برای اولین بار چنین ماجرای وحشتناکی را تجربه می کند، این حالت طبیعی است. حدس می زنم که تا به حال با مرگی این چنین وحشتناک مواجه نشده اید.»
رودا که معلوم بود تا حدودی ناراحت شده، پاهایش را جابجا کرد. آن مردیث با همان حالت نگران و منتظر گفت: «خب؟
بله، همانطور که گفتم اطاقی را که در آن بودیم در نظرتان مجسم کنید و سعی کنید هر چه که در آن اطاق به خاطر می آورید به من بگوئید.»
آن با سوء ظن مشهودی به پوارو نگاه کرد و گفت: «هیچ سر در نمی آورم.»