نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
عزیزم، من هم می دانم. تو حتی اگر هم بخواهی عرضه ی آدم کشتن را نداری، ولی این مردهای خارجی که بدگمانی و سوءظن با خونشان عجین شده که نمیدانند. برای همین است که من برعکس، معتقدم خیلی با ادب و محترمانه به منزل ایشان برویم و با او صحبت کنیم. چون این آدم از آنهائی است که دست از سرت بر نمی دارد و اگر ما نرویم، او به سراغ ما خواهد آمد و هر چه که بخواهد از دهان کسانی که اینجا کار می کنند
بیرون خواهد کشید.» |
ولی ما که کسی را نداریم.»
چرا، مگر خانم است ول را فراموش کردی. او از خدایش است که کسی را پیدا کند و با او به وراجی بپردازد. بالله، دیگر معطلش نکن، بلند شو برویم. اگر از من بپرسی، مطمئنم خیلی هم جالب خواهد بود.» معهذا آن مردیث با اکراه گفت: «اصلا نمی فهمم که این یارو با من چه کار دارد و چه کاری می تواند داشته
باشد؟»
کنند.))
رودا با بی صبری در جواب گفت: «خوب، معلوم است، برای اینکه رو دست پلیس بلند شود. همیشه هم موفق می شود، منظورم همین کارآگاهان شخصی و آماتور می باشند، معمولا کارهائی می کنند که پلیس را شرمنده و سرافکنده کنند.» و فکر می کنی این یارو، این پوارو از آن آدم های باهوش است؟»
مثل شرلوک هلمز. نه، ولی اینطور که شنیدم، زمانی که شاغل بوده موفقیت های زیادی داشته، ولی خوب حالا پیر و تا حدودی هم خل شده، فکر می کنم حداقل شصت سال داشته باشد. آن، آن، ترا به خدا تکانی به خودت بده و بلند شو برویم و بیش از این، آن پیرمرد را منتظر نگذار. چه میدانی، شاید مطالبی راجع به بقیه به ما
بگوید.» |
آن مردیث که بالاخره تسلیم اصرار و ابرام رودا شده بود گفت: «باشد، الان راه می افتم. راستی، ببینم رودا، تو واقعا از این ماجرا لذت می بری.» «آره، چرا نه، شاید هم برای اینکه پای خودم در میان نیست. ولی آن تو به هر حال خیلی بی توجهی کردی، چون اگر فقط یک لحظه سرت را بالا می آوردی، شاید خیلی چیزها را می دیدی، آن وقت می دانی چه می شد؟ با حق السکوتی که می توانستی بگیری تا آخر عمر مثل شاهزاده ها زندگی می کردی.»

صفحه 209 از 281