فصل بیست و سوم
تحقیقات در مورد یک جفت جوراب ابریشمی
در همان موقع که بازرس بتل در قطار نشسته و قطار با سرعت به طرف لندن رهسپار بود، آن مردیث و رودا دیوز نیز در اطاق نشیمن منزل مسیو پوارو نشسته و به او خیره شده بودند. نامهی پوارو صبح همان روز به دست آن مردیث رسیده بود و آن مردیث تصمیم داشت که دعوت مسیو پوارو را بی جواب بگذارد، ولی در نهایت تسلیم اصرار و ابرام بیش از حد رودا شد و قبول کرد. رودا برای اینکه آن مردیث را راضی و متقاعد کند، با حرارت زیادی به وی گفت: «آن، راستی که چقدر ترسوئی، بله، واقعا ترسو. درست شدی شبیه به کبکی که سرش را فرو کرده در برف و فکر می کند کسی او را نمی بیند. عزیز من، چرا نمی خواهی قبول کنی، جنایتی صورت گرفته و تو هم یکی از آدم هایی هستی که در مظان اتهام قرار دارند. حالا شاید از بقیه کمتر، ولی به هر حال هستی.»
آن با ریشخندی در جواب گفت: «اتفاقا این وضع را بدتر می کنند، چون قاتلین همیشه آنهائی هستند که کمتر از بقیه مورد سوء ظن می باشند.»
به هر حال این است که هست و چاره ای نداری جز اینکه قبول کنی و با این کارها فقط موقعیت خودت را ضایع می کنی. تو نمی توانی، می فهمی چه می گویم، نمی توانی از کنار این ماجرا عبور کنی و دماغت را بالا بگیری و بگوئی پیف پیف، این جنایت چقدر بر می دهد. نه جانم، چون چه بخواهی و چه نخواهی خود
جنابعالی هم جزئی از این ماجرا هستی.»
ولی آن باز هم با یکدندگی در جواب گفت: «نخیر، من به هیچ وجه جزئی از این ماجرا نیستم. باشد، قبول دارم و در این مورد حاضرم به هر سوالی که پلیس می کند و یا خواهد کرد جواب بدهم، ولی این یارو، این بابا هرکول پوارو یک غریبه است و کارش هم اصلا ارتباطی به پلیس ندارد.»
خوب، فکر می کنی اگر به دعوتش جواب مثبت ندهی چه می شود؟ هیچی، مطمئنا پیش خود خواهد گفت که از زور فشار گناه است که آن مردیث حاضر نیست دعوت مرا قبول کند.»
آن با سردی خاصی در جواب گفت: «من به هیچ وجه تحت فشار هیچ گناهی نیستم.»
تحقیقات در مورد یک جفت جوراب ابریشمی
در همان موقع که بازرس بتل در قطار نشسته و قطار با سرعت به طرف لندن رهسپار بود، آن مردیث و رودا دیوز نیز در اطاق نشیمن منزل مسیو پوارو نشسته و به او خیره شده بودند. نامهی پوارو صبح همان روز به دست آن مردیث رسیده بود و آن مردیث تصمیم داشت که دعوت مسیو پوارو را بی جواب بگذارد، ولی در نهایت تسلیم اصرار و ابرام بیش از حد رودا شد و قبول کرد. رودا برای اینکه آن مردیث را راضی و متقاعد کند، با حرارت زیادی به وی گفت: «آن، راستی که چقدر ترسوئی، بله، واقعا ترسو. درست شدی شبیه به کبکی که سرش را فرو کرده در برف و فکر می کند کسی او را نمی بیند. عزیز من، چرا نمی خواهی قبول کنی، جنایتی صورت گرفته و تو هم یکی از آدم هایی هستی که در مظان اتهام قرار دارند. حالا شاید از بقیه کمتر، ولی به هر حال هستی.»
آن با ریشخندی در جواب گفت: «اتفاقا این وضع را بدتر می کنند، چون قاتلین همیشه آنهائی هستند که کمتر از بقیه مورد سوء ظن می باشند.»
به هر حال این است که هست و چاره ای نداری جز اینکه قبول کنی و با این کارها فقط موقعیت خودت را ضایع می کنی. تو نمی توانی، می فهمی چه می گویم، نمی توانی از کنار این ماجرا عبور کنی و دماغت را بالا بگیری و بگوئی پیف پیف، این جنایت چقدر بر می دهد. نه جانم، چون چه بخواهی و چه نخواهی خود
جنابعالی هم جزئی از این ماجرا هستی.»
ولی آن باز هم با یکدندگی در جواب گفت: «نخیر، من به هیچ وجه جزئی از این ماجرا نیستم. باشد، قبول دارم و در این مورد حاضرم به هر سوالی که پلیس می کند و یا خواهد کرد جواب بدهم، ولی این یارو، این بابا هرکول پوارو یک غریبه است و کارش هم اصلا ارتباطی به پلیس ندارد.»
خوب، فکر می کنی اگر به دعوتش جواب مثبت ندهی چه می شود؟ هیچی، مطمئنا پیش خود خواهد گفت که از زور فشار گناه است که آن مردیث حاضر نیست دعوت مرا قبول کند.»
آن با سردی خاصی در جواب گفت: «من به هیچ وجه تحت فشار هیچ گناهی نیستم.»