در آن شب به خصوص، خانم بنسون به حمام می رود و شیشه ی شربت انجیر را از قفسه برمی دارد و مقدار زیادی از آن را می خورد و به محض اینکه از گلویش پائین می رود، متوجه می شود که شیشه را اشتباهی برداشته و به جای شربت انجیر، مقدار زیادی از رنگ سایبان باغ را خورده که محتوی مادهی سمی خطرناکی می باشد. بلافاصله به دنبال دکتر می فرستند. بدبختانه تنها دکتر منطقه به عیادت بیمار دیگری رفته بوده و مدتی طول
می کشد تا به بالین خانم بنسون بیاید، که بدیهی است در این مدت سم کار خودش را کرده بوده و تلاش های فراوان دکتر هم نتیجه ای نمی بخشد و خانم بنسون همان شب می میرد.»
بفرمائید ببینم که خود خانم بنسون قبل از مرگ حرفی در این مورد زد؟ منظورم این است که اشتباه خود را
تائید می نمود؟»
اوه بله، بله، و هر که هم که شاهد و ناظر بود همین حدس را می زد. موضوع خیلی روشن بود. نصف شبی وارد حمام می شود و با حواس پرتی، شیشه شربت انجیر را که داخل آن رنگ سمی بوده و اشتباها در آن قفسه گذارده بودند بر می دارد و سر می کشد. در این مورد گمان بردیم که کلفت مسئول رفت و روب منزل، شیشه ی محتوی رنگ را اشتباها در این قفسه گذارده، ولی کلفت جوان انکار کرد و قسم خورد که این کار را نکرده است.»
بازرس بتل سکوت کرد و در افکاری عمیق فرو رفت. چه جنایت راحت و بی دردسری. شیشه را از قفسه بر می دارند و شیشه ی مشابه دیگری که محتوی سم است به جای آن می گذارند، و چقدر مشکل است که بتوان این موضوع را ثابت نمود و مظنون را به چنگ آورد. هر کسی که بوده، در کارش استاد بوده و با زیرکی فوق العاده ای آن را انجام داده، بدون اینکه کوچکترین و کمترین اثری از خود به جای گذاشته باشد. مسلما با استفاده از دستکش انجام داده تا مطلقا هیچ اثر انگشتی به جای نگذارد، طوری که فقط اثر انگشتان خود خانم بنسون که بر حسب عادت همیشگی شبها سراغ این قفسه می رفته بجا بماند. بله، ظاهر اتفاقی خیلی ساده پیش افتاده، ولی در حقیقت جنایتی دقیق و خیلی هم حساب شده.
ولی چرا؟ چه دلیلی برای این جنایت می تواند وجود داشته باشد؟ این سوالی بود که بازرس بتل را شدیدا به خود مشغول کرده بود و از فکر آن بیرون نمی آمد. در همین افکار بود که سوال کرد: «بفرمائید ببینم، با مرگ این خانم بنسون، پولی هم عاید دوشیزه آن مردیث ندیمه ی جوان می شد؟ منظورم این است که سهمی از ارثیهی
این خانه به او می رسید؟
می کشد تا به بالین خانم بنسون بیاید، که بدیهی است در این مدت سم کار خودش را کرده بوده و تلاش های فراوان دکتر هم نتیجه ای نمی بخشد و خانم بنسون همان شب می میرد.»
بفرمائید ببینم که خود خانم بنسون قبل از مرگ حرفی در این مورد زد؟ منظورم این است که اشتباه خود را
تائید می نمود؟»
اوه بله، بله، و هر که هم که شاهد و ناظر بود همین حدس را می زد. موضوع خیلی روشن بود. نصف شبی وارد حمام می شود و با حواس پرتی، شیشه شربت انجیر را که داخل آن رنگ سمی بوده و اشتباها در آن قفسه گذارده بودند بر می دارد و سر می کشد. در این مورد گمان بردیم که کلفت مسئول رفت و روب منزل، شیشه ی محتوی رنگ را اشتباها در این قفسه گذارده، ولی کلفت جوان انکار کرد و قسم خورد که این کار را نکرده است.»
بازرس بتل سکوت کرد و در افکاری عمیق فرو رفت. چه جنایت راحت و بی دردسری. شیشه را از قفسه بر می دارند و شیشه ی مشابه دیگری که محتوی سم است به جای آن می گذارند، و چقدر مشکل است که بتوان این موضوع را ثابت نمود و مظنون را به چنگ آورد. هر کسی که بوده، در کارش استاد بوده و با زیرکی فوق العاده ای آن را انجام داده، بدون اینکه کوچکترین و کمترین اثری از خود به جای گذاشته باشد. مسلما با استفاده از دستکش انجام داده تا مطلقا هیچ اثر انگشتی به جای نگذارد، طوری که فقط اثر انگشتان خود خانم بنسون که بر حسب عادت همیشگی شبها سراغ این قفسه می رفته بجا بماند. بله، ظاهر اتفاقی خیلی ساده پیش افتاده، ولی در حقیقت جنایتی دقیق و خیلی هم حساب شده.
ولی چرا؟ چه دلیلی برای این جنایت می تواند وجود داشته باشد؟ این سوالی بود که بازرس بتل را شدیدا به خود مشغول کرده بود و از فکر آن بیرون نمی آمد. در همین افکار بود که سوال کرد: «بفرمائید ببینم، با مرگ این خانم بنسون، پولی هم عاید دوشیزه آن مردیث ندیمه ی جوان می شد؟ منظورم این است که سهمی از ارثیهی
این خانه به او می رسید؟