نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
دسپارد سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: «شیطانا حتما از طریق خانم لاکسمور از این جریان آگاه شده بود، چون از آن زنانی است که خیلی راحت می توان با وی بازی کرد و از وی حرف در آورد. شیطانا هم که همه می دانیم عاشق این حرف ها بود و دوست داشت از اسرار همه، به خصوص خانم ها، سر در آورد.» |
به هر حال آگاهی از چنین ماجرائی بی خطر نیست. به خصوص وقتی آدمی مثل شیطانا از آن اطلاع داشته باشد، چون می توانست از آن به عنوان حربهی موثری برای تهدید و ارعاب شما استفاده کند.»
سرگرد دسپارد شانه هایش را به علامت بی اعتنایی بالا انداخت و گفت: «بهتر است بدانید که من هیچ ترس و واهمه ای از شیطانا نداشتم.»
پوارو جوابی نداد و دسپارد مجددا به تندی اظهار داشت: «می دانم چه فکر می کنید. بله، اینطور که به نظر می رسد من هم به شخصه انگیزه موثر و قوی برای مرگ شیطانا داشتم، معهذا مطالبی که خدمتتان عرض کردم حقیقت محض بوده و کلمه ای از آنها دروغ نمی باشد. حال می خواهید باور کنید، راستش برای من مهم نیست.» پوارو همانطور که دستش را به جلو دراز می کرد گفت: «حرفهای شما را باور می کنم سرگرد دسپارد. با مطالبی که شنیدم، صد در صد مطمئنم. اتفاقی که در آمریکای جنوبی و در کنار رود آمازون افتاد، دقیقا همان است که شرح دادید و گفتید.» |
صورت سرگرد دسپارد روشنی خاصی به خود گرفت و با حالتی که گوئی زبانش بند آمده است گفت:
متشکرم.» |
و متعاقبا دست پوارو را به گرمی فشرد.

صفحه 203 از 281