نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
خصوص هدف بزرگی مثل پروفسور لاکسمور و به ویژه پاهای او که در آن فاصله به وضوح نیز دیده می شد. اطمینان داشتم که بدون هیچ اشکالی و به راحتی به پای او خواهم زد و او را به زمین خواهم انداخت، ولی به محض اینکه انگشتم را روی ماشه گذاشتم و می خواستم فشار دهم، این زن دیوانه مثل اجل معلق ناگهان خودش را روی من انداخت و همینطور که فریاد می زد خواهش می کنم شلیک نکن، ترا بخدا شلیک نکن، بازوی مرا با قدرت هر چه تمام تر به طرف خودش کشید. در همین موقع هم گلوله از لوله خارج شد، منتهی به جای پا دقیقا از پشت به قلب او اصابت کرد و منجر به مرگ تقریب آنی پروفسور لاکسمور شد.
چه بگویم که چه حالی به من دست داد، می خواستم زمین دهان باز می کرد و مرا در خود فرو می کشید. مع الوصف این زن خیال پر ور هنوز هم فکر می کرد که من به خاطر عشق و علاقهی زیاد به او، شوهرش را تعمدة به قتل رسانده ام. خانم لاکسمور اصرار داشت که موضوع را مسکوت گذاشته و مرگ پروفسور را به علت همان تب شدیدی که داشت شایع کنیم. بدبختانه هنوز هم نمی خواست حقیقت را قبول کند که خود وی مسبب کشته شدن شوهرش بوده و کماکان فکر می کرد که من دیوانه وار عاشق و دلخسته ی او هستم و به همین علت پروفسور لاکسمور را به قتل رسانیده ام. متوجه شدم اگر این زن راه بیفتد و موضوع این عشق و عاشقی واهی را مطرح کند، ماجرا صورت دیگری به خود خواهد گرفت و موقعیت مرا شدیدا به مخاطره خواهد افکند. از طرفی حقیقتش را بخواهید، بیماری پروفسور لاکسمور خیلی پیشرفته و وضعش طوری بود که امکان بهبودش نیز محال بود و هر آن انتظار می رفت بمیرد. لذا دیدم حرف های این زن زیاد بیراه نیست و دلیلی ندارد که بیخودی
خودمان را به دردسر بیندازیم. ضمن آنکه از این زن به هیچ وجه دل خوشی نداشتم، معهذا باز هم دلم راضی نمی شد که مسائلی برایش به وجود بیاید که بیش از این به او صدمه بزند. لذا تسلیم نظریات او شدم و بعد از اینکه همان شب پروفسور را در همانجا دفن کردیم، فردا صبح همه جا شایع کردم که شب قبل پروفسور در اثر بیماری که داشت جان به جان آفرین تسلیم کرد و در همان محلی که به اکتشافات خود ادامه می داد نیز به خاک سپرده شد. البته باربرها از حقیقت ماجرا آگاه بودند، لیکن با توجه به علاقهی شدیدی که به من داشتند، میدانستم که هرگز کلامی در این مورد بر لب نخواهند آورد. طولی نکشید که مجددا به دنیای متمدن بازگشتیم و از آن به بعد تمام سعی و کوششم این بوده که هرگز چشمم به این زن نیفتد.» در اینجا لحظه ای مکث کرد و سپس اظهار داشت: «بله، مسیو پوارو، همانطور که گفتید این داستان من می باشد.» |
پوارو به آرامی در جواب
گفت: «با این حساب، راجع به همین ماجرا بود که شیطانا آن شب با گوشه و کنایه
مطالبی اظهار داشت.»

صفحه 202 از 281