در اینجا دسپارد بی اختیار روی صندلی نشست و به تندی گفت: «ببینید مسیو پوارو، حالا که کار به اینجا رسیده، اجازه بدهید که حقیقت ماجرا را آن طور که به راستی و حقیقتا اتفاق افتاده است، برایتان تعریف کنم.»
منظورتان این است که داستانی را که شما شخصا حقیقت می پندارید، تعریف
کنید.»
داستانی که من می گویم ارتباط به شخص به خصوصی ندارد. صرفا حقیقت محض می باشد.»
پوارو جوابی نداد و سرگرد دسپارد با حالتی کاملا جدی و بی اعتنا به سخنان خود ادامه داد و گفت: «البته
خودم خوب میدانم که آمدنم امروز به منزل شما هیچ امتیازی برای من نخواهد داشت و انتظار چنین چیزی را هم ندارم. حال که کار به اینجاها کشیده است، وظیفه ی خود می دانم که حقایقی را که از آنها آگاه هستم به اطلاع شما نیز برسانم. حالا یا باور می کنید و یا باور نمی کنید، این دیگر بستگی به نظر خودتان دارد.»
))
لحظاتی مکث کرد و سپس در ادامه ی سخنانش اظهار داشت: «من ترتیب سفر اکتشافی لاکسمورها را دادم. خود پروفسور لاکسمور واقعا مرد جالب و دوست داشتنی بود و عاشق گل و گیاه. ولی خانمش، خوب به هر حال خود شما ایشان را ملاقات کردید و می دانید که از چه تیپ زنانی می باشد، مسافرت ما واقعا یک کابوس بود، من شخصا کمترین توجهی به این زن نداشتم و راستش را بخواهید تا حدودی از وی متنفر هم بودم، چون از آن زنهایی بود که مثل کنه به آدم می چسبید، به خصوص اغلب اوقات کارهائی می کرد که در مقابل پروفسور لاکسمور می خواستم از خجالت آب بشوم. به هر حال هنوز مدتی از سفر مان نگذشته بود که همگی دچار تب بخصوصی شدیم. من و خانم لاکسمور نه چندان، ولی پروفسور لاکسمور بدجوری مریض شد و تب شدیدی داشت. تا اینکه آن شب فرا رسید. خواهش می کنم به این قسمت خوب توجه و گوش کنید، چون هر چه هست مربوط به این شب می باشد. بله، همان طور که داشتم می گفتم آن شب هوا بیش از حد گرم بود و من در بیرون از چادر نشسته بودم. ناگهان متوجه شدم که پروفسور لاکسمور تلو تلو خوران به طرف رودخانه رهسپار است. بلافاصله فهمیدم که به علت تب شدید دچار هذیان شده و به همین جهت بدون اینکه بداند چه
کار خطرناکی می کند به طرف رودخانه می رود. بدبختانه آن قسمت از رودخانه آن قدر خطرناک بود که اگر پایش به آن می رسید به هیچ وجه راه نجاتی برایش باقی نمی ماند و صد در صد در رودخانه غرق می شد. فاصله ما زیاد بود و دیدم که چیزی نمانده به لب رودخانه برسد. حتی اگر به سرعت هم می دویدم باز هم به موقع به او نمی رسیدم و رودخانه او را به کام خود می کشید. تنها یک راه برایم باقی مانده بود، اینکه با تفنگم که در نزدیکم قرار داشت به پای او شلیک کنم. شرایط طوری بود که هیچ راه نجات دیگری وجود نداشت. تفنگ را برداشته و قراول رفتم. من تیرانداز بسیار ماهری هستم و تقریبا امکان ندارد که اشتباه کنم و تیرم به خطا برود، به
منظورتان این است که داستانی را که شما شخصا حقیقت می پندارید، تعریف
کنید.»
داستانی که من می گویم ارتباط به شخص به خصوصی ندارد. صرفا حقیقت محض می باشد.»
پوارو جوابی نداد و سرگرد دسپارد با حالتی کاملا جدی و بی اعتنا به سخنان خود ادامه داد و گفت: «البته
خودم خوب میدانم که آمدنم امروز به منزل شما هیچ امتیازی برای من نخواهد داشت و انتظار چنین چیزی را هم ندارم. حال که کار به اینجاها کشیده است، وظیفه ی خود می دانم که حقایقی را که از آنها آگاه هستم به اطلاع شما نیز برسانم. حالا یا باور می کنید و یا باور نمی کنید، این دیگر بستگی به نظر خودتان دارد.»
))
لحظاتی مکث کرد و سپس در ادامه ی سخنانش اظهار داشت: «من ترتیب سفر اکتشافی لاکسمورها را دادم. خود پروفسور لاکسمور واقعا مرد جالب و دوست داشتنی بود و عاشق گل و گیاه. ولی خانمش، خوب به هر حال خود شما ایشان را ملاقات کردید و می دانید که از چه تیپ زنانی می باشد، مسافرت ما واقعا یک کابوس بود، من شخصا کمترین توجهی به این زن نداشتم و راستش را بخواهید تا حدودی از وی متنفر هم بودم، چون از آن زنهایی بود که مثل کنه به آدم می چسبید، به خصوص اغلب اوقات کارهائی می کرد که در مقابل پروفسور لاکسمور می خواستم از خجالت آب بشوم. به هر حال هنوز مدتی از سفر مان نگذشته بود که همگی دچار تب بخصوصی شدیم. من و خانم لاکسمور نه چندان، ولی پروفسور لاکسمور بدجوری مریض شد و تب شدیدی داشت. تا اینکه آن شب فرا رسید. خواهش می کنم به این قسمت خوب توجه و گوش کنید، چون هر چه هست مربوط به این شب می باشد. بله، همان طور که داشتم می گفتم آن شب هوا بیش از حد گرم بود و من در بیرون از چادر نشسته بودم. ناگهان متوجه شدم که پروفسور لاکسمور تلو تلو خوران به طرف رودخانه رهسپار است. بلافاصله فهمیدم که به علت تب شدید دچار هذیان شده و به همین جهت بدون اینکه بداند چه
کار خطرناکی می کند به طرف رودخانه می رود. بدبختانه آن قسمت از رودخانه آن قدر خطرناک بود که اگر پایش به آن می رسید به هیچ وجه راه نجاتی برایش باقی نمی ماند و صد در صد در رودخانه غرق می شد. فاصله ما زیاد بود و دیدم که چیزی نمانده به لب رودخانه برسد. حتی اگر به سرعت هم می دویدم باز هم به موقع به او نمی رسیدم و رودخانه او را به کام خود می کشید. تنها یک راه برایم باقی مانده بود، اینکه با تفنگم که در نزدیکم قرار داشت به پای او شلیک کنم. شرایط طوری بود که هیچ راه نجات دیگری وجود نداشت. تفنگ را برداشته و قراول رفتم. من تیرانداز بسیار ماهری هستم و تقریبا امکان ندارد که اشتباه کنم و تیرم به خطا برود، به