نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
ولی پوارو غرق در افکار خود و بدون آگاهی از حرف های بیهوده و یاوه گویی های دختر خانم های فروشنده در مغازه هاروی رابینسون، به طرف منزل خود رهسپار بود.
هنوز نیم ساعتی از ورود پوارو به خانه اش نگذشته بود که زنگ در به صدا در آمد و لحظاتی بعد سر گرد دسپارد وارد اطاق شد. از حال و احوال و وضعش معلوم بود نهایت سعی را دارد که بر اعصاب خود مسلط باشد و به محض ورود با حالتی از عصبانیت تحت کنترل گفت: «ممکن است بفرمائید که برای چه و به چه علتی به ملاقات خانم لاکسمور رفته بودید؟»|
: رده
پوارو لبخندی زد و گفت: «خوب، معلوم است، برای اینکه از حقیقت ماجرا در مورد مرگ پروفسور لاکسمور مطلع شوم.)
سرگرد دسپارد با حالت طلبکارانه ای اظهار داشت: «حقیقت ماجرا؟ فکر می کنید آن خیال پرور بدجنس می تواند از حقیقت موضوعی اطلاع داشته باشد؟» | پوارو با حالتی که حرف های سرگرد دسپارد را تائید می کرد در جواب گفت: «اتفاقا من هم متوجه این موضوع شدم و به همین علت فکر نمی کنم حرف هایش کاملا حقیقت داشته باشد.»
من هم فکر می کردم که شما حتما به این نتیجه خواهید رسید. این زن دیوانه است، زده به سرش» | «نه، نه، این حرف را نزنید، تنها اشکالش این است که زن بسیار رمانتیک و خیال پروری است، همین، و الا به هیچ وجه اشکال دیگری ندارد.»
رمانتیک یعنی چه، این چه فرمایشی است که می فرمائید، این زن یک دروغگوی حرفه ای و مادرزادی است. حاضرم شرط ببندم که به علت همین دروغگوئی مداوم و همیشگی به مرحله ای رسیده که دروغهای خودش را نیز باور کرده و می کند.»
هود
بله، به نظر من هم این امکان وجود دارد.»
«مسیو پوارو، شما هنوز هم نمی دانید و نمی توانید بدانید که این زن تا چه حد خطرناک و نفرت انگیز می باشد. شما چه می دانید که چه بدبختی و مصیبتی که من از دست این زن در این مسافرت لعنتی نکشیدم.)
در این مورد هم مطمئن باشید که تا حدود زیادی با شما هم عقیده هستم.»

صفحه 200 از 281