نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
فصل بیست و یکم
سرگرد جان دسپارد
پوارو به راه افتاد و همین طور که راه می رفت با خود به صحبت کردن پرداخت و به خود گفت این هم از زنها و این هم از سرگرد دسپارد بدبخت و بی نوا که از بدشانسی، باید به مسافرتی برود که فاجعه ای ناخواسته در انتظار او بوده است. ولی ظاهرا مورد جالبی به خاطرش آمد، چون ناگهان قهقهی بلندی را سر داد. حالا دیگر در امتداد خیابان برامپتون راه می رفت، لحظه ای مکث کرد و با نگاهی به ساعتش حسابهایی پیش خود نمود و به خود گفت: «بله، فکر می کنم به اندازه کافی وقت داشته باشم. گیرم این آقا قدری هم منتظر بماند، اشکالی ندارد و مسئله ای هم به وجود نخواهد آمد، چون الان بهترین فرصتی است که می توانم تا حدودی به خرده کاری ها برسم، مسلما بعدا وقت این کارها را نخواهم داشت. چه ترانه ی قشنگی بود که چهل سال پیش یکی از دوستانم در اسکاتلندیارد همیشه آن را می خواند، چی بود؟ آهان یادم آمد، یک حبه قند برای پرنده، چه شعر بجائی، چون اغلب پرنده ها با یک حبه قند گول می خورند.» و شروع کرد به زمزمه کردن این ترانه و همین طور که با خود می خواند وارد مغازه ای شد که ظاهرا مخصوص خانم ها بود، چون اجناسی که به چشم می خورد عمدتا جوراب های زنانه، لوازم آرایش و از این قبیل کالاها بود که صرفا مورد استفاده ی خانم ها می باشد. به محض ورود، مستقیما به سمت دوشیزه جوانی رفت که در پشت غرفهی جوراب ایستاده بود و درخواست خود را مطرح نمود. خانم فروشنده در جواب گفت:
جوراب ابریشمی، بله، اتفاقا کلکسیون جالب و کاملی از انواع این جوراب ها داریم. خیلی مرغوب، از ابریشم خالص، با ضمانت.»
ولی پوارو جوراب هایی را که خانم فروشنده نشان داد کنار زد و نوع مرغوب تری را در خواست نمود. خانم فروشنده مجدد در جواب گفت: «آهان، فهمیدم، منظورتان جوراب های ابریشمی فرانسوی می باشد، ولی حتما می دانید که با گمرک و سود بازرگانی که از این جوراب ها می گیرند، قیمتشان خیلی گران است.»
و به دنبال این حرف، جوراب های جدیدی را به پوارو نشان داد. با وجود این پوارو از قبول این جوراب ها خودداری نمود و گفت: «بله، خیلی قشنگ هستند، ولی این ها هم نظر مرا جلب نمی کنند. راستش من دنبال جوراب های بسیار لطیف و ریز بافت هستم.»

صفحه 198 از 281