و هر کس دیگری هم که جای او بود همین کار را می کرد و به خاطر همین است که هیچ کس نباید از این ماجرا بوئی ببرد و همه باید فکر کنند که تیموتی در اثر ابتلا به تب ناشناسی مرده است.» |
پوارو این بار هم زیر لب زمزمه کنان گفت: «متاسفانه بعضی از نویسنده ها به طرز احمقانه ای لجوج و یکدنده
هستند.»
در این صورت باید بگویم که دوست شما از زمره مردانی است که از زنها متنفر هستند و با وجود این تنفر، آبائی ندارند از اینکه ببینند زن رنج کشیده و افسردهای بیش از پیش رنج کشیده و عذاب بیشتری را نیز تحمل کند. ولی شما نباید اجازه ی این کار را بدهید، من که شخصا اجازه ی این کار را به هیچ کسی نخواهم داد، باور کنید اگر کار به جاهای باریک بکشد، من تمام مسئولیت ها را شخصا به گردن خواهم گرفت و به همه خواهم گفت که شوهرم را من کشته ام.» | و به دنبال این حرف از جای خود بلند شد و خیلی مطمئن و محکم ایستاد و سرش را هم به علامت تائید تکان
داد.
پوارو نیز که از جای خود بلند شده بود، دستان خانم لاکسمور را در دستان خود گرفت و با لحن قاطعانه ای اظهار داشت: «خانم عزیز، چنین فداکاری واقعا جای تحسین و ستایش دارد، معهذا مطمئن باشید که نیازی به این کار نخواهد بود، چون من تمام سعی و کوشش خود را به کار خواهم برد و نخواهم گذاشت کسی بوئی از این
موضوع ببرد.»
لبخند گرم و شیرینی بر لبان خانم لاکسمور نقش بست و متقابلا دست خود را به طرف صورت پوارو بالا آورد. پوارو فهمید که چاره ای ندارد جز اینکه این دست را ببوسد. این کار را کرد و خانم لاکسمور با گرمی مشهودی گفت: «مسیو پوارو، استدعا می کنم مراتب تشکر قلبی یک بانوی غم دیده و رنج کشیده را بپذیرید.» | درست شبیه آخرین جملات ملکهی محکومی که به فرستاده ای از دربار می گوید. پوارو فهمید که موقع رفتن فرارسیده و بیش از این نباید بماند، لذا با ابراز تشکر فراوان خداحافظی نمود و از حضور خانم لاکسمور مرخص شد و به محض اینکه پای به خیابان و هوای آزاد گذاشت، نفس عمیقی کشید.
پوارو این بار هم زیر لب زمزمه کنان گفت: «متاسفانه بعضی از نویسنده ها به طرز احمقانه ای لجوج و یکدنده
هستند.»
در این صورت باید بگویم که دوست شما از زمره مردانی است که از زنها متنفر هستند و با وجود این تنفر، آبائی ندارند از اینکه ببینند زن رنج کشیده و افسردهای بیش از پیش رنج کشیده و عذاب بیشتری را نیز تحمل کند. ولی شما نباید اجازه ی این کار را بدهید، من که شخصا اجازه ی این کار را به هیچ کسی نخواهم داد، باور کنید اگر کار به جاهای باریک بکشد، من تمام مسئولیت ها را شخصا به گردن خواهم گرفت و به همه خواهم گفت که شوهرم را من کشته ام.» | و به دنبال این حرف از جای خود بلند شد و خیلی مطمئن و محکم ایستاد و سرش را هم به علامت تائید تکان
داد.
پوارو نیز که از جای خود بلند شده بود، دستان خانم لاکسمور را در دستان خود گرفت و با لحن قاطعانه ای اظهار داشت: «خانم عزیز، چنین فداکاری واقعا جای تحسین و ستایش دارد، معهذا مطمئن باشید که نیازی به این کار نخواهد بود، چون من تمام سعی و کوشش خود را به کار خواهم برد و نخواهم گذاشت کسی بوئی از این
موضوع ببرد.»
لبخند گرم و شیرینی بر لبان خانم لاکسمور نقش بست و متقابلا دست خود را به طرف صورت پوارو بالا آورد. پوارو فهمید که چاره ای ندارد جز اینکه این دست را ببوسد. این کار را کرد و خانم لاکسمور با گرمی مشهودی گفت: «مسیو پوارو، استدعا می کنم مراتب تشکر قلبی یک بانوی غم دیده و رنج کشیده را بپذیرید.» | درست شبیه آخرین جملات ملکهی محکومی که به فرستاده ای از دربار می گوید. پوارو فهمید که موقع رفتن فرارسیده و بیش از این نباید بماند، لذا با ابراز تشکر فراوان خداحافظی نمود و از حضور خانم لاکسمور مرخص شد و به محض اینکه پای به خیابان و هوای آزاد گذاشت، نفس عمیقی کشید.