نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
«بله، بله، حتما، زیرا مردهی تیموتی هم کماکان بین ما دو نفر قرار داشت و هر آن وجودش را احساس می کردیم، شاید خیلی هم بیشتر از موقعی که در قید حیات بود. بدبختانه کاری از دست ما ساخته نبود و به هیچ وجه نمی توانستیم از شر این واقعیت تلخ رها شویم، لذا بهترین راه این بود که برای همیشه یکدیگر را ترک نموده و هرگز هم همدیگر را ملاقات نکنیم. البته گاهگاهی بر حسب تصادف همدیگر را می بینیم، ولی فقط لبخندی و سلام علیکی و بس، به طوری که هر کس ما را بیند هرگز نخواهد فهمید که رابطه ای بین ما وجود داشته است. فقط من و او هستیم که این راز پنهان و سر به مهر را در چشم های یکدیگر میخوانیم و برای لحظه ای پرنده ی خیالمان به دور دست ها در گذشته پرواز می کند.»|
و به دنبال این حرف بار دیگر از سخن گفتن باز ایستاد و سکوت ممتدی فضای اطاق را در بر گرفت. چشمان خانم لاکسمور در پشت پرده ای از اشک درخشش خاصی پیدا کرده بود، در خشش خاصی که آمیخته با اندوهی عمیق، خاطرات عشقی باشکوه در گذشته را در بیننده تداعی می کرد. پوارو برای اینکه خانم لاکسمور شرمنده نشود، نگاهش را به پرده اطاق دوخت و به آن خیره شد. خانم لاکسمور دستمالی از جعبه آرایشی که در نزدیکیش قرار داشت بیرون آورد و اشک چشمان خود را خشک کرد و متعاقبا دستی هم به سر و صورت خود کشید. لحظه ای فرا رسیده بود که پوارو احساس می کرد طلسم شکسته شده است و لذا با لحن کاملا دوستانه ای اظهار داشت: «واقعا که عجب ماجرای غم انگیزی...)
خانم لاکسمور که نیز به نوبه ی خود اعتماد به نفس و اطمینان خاطر بیشتری پیدا کرده بود، با لحنی که گوئی با
دوستی قدیمی و صمیمی صحبت می کند گفت: «حالا متوجه شدید مسیو پوارو که چرا اصرار دارم حقیقت
ماجرا نباید افشا شود؟»
بله، مسلما دردناک خواهد بود.»
نه تنها دردناک، بلکه به هر دوی ما دو نفر نیز صدمه خواهد زد. لذا اطمینان دارم که این آقای نویسنده اگر شخصی محترم و منصفی باشد، هرگز راضی نخواهد شد که با نوشته هایش طومار زندگی زن تنها و بی کسی را
درهم بپیچد.» |
پوارو باز هم زیر لب گفت: «و یا اینکه سر مرد بی گناهی بالای دار برود.»
بله، چقدر خوشوقتم که شما نیز این طور فکر می کنید. جان دسپارد در این ماجرا تقصیری نداشت و واقعا بی گناه بود. قتلی که به خاطر عشق صورت می گیرد، هرگز نباید با جنایات معمولی مقایسه و نظیر آن قضاوت شود، گو اینکه این ماجرا قتل هم نباید تلقی شود. کاری که جان دسپارد کرد، صرفا دفاع از هستی خودش بود

صفحه 196 از 281