از چادرم که بیرون آمدم، دیدم که جان و تیموتی... اوه خدای من، چقدر وحشتناک بود.» خانم لاکسمور مجددا به خود لرزید و در ادامه ی سخنانش گفت: «همه چیز را به خوبی به یادم می آورم. ولی همین قدر یادم می آید که آمدم و بین آن دو قرار گرفتم و با التماس گفتم که نه، نه، این حقیقت ندارد. ولی تیموتی گوشش به این حرف ها بدهکار نبود و همینطور به جان بد و بیراه می گفت و او را تهدید به قتل می کرد. جان مجبور بود از خودش دفاع کند، شلیک کرد، آه چه مصیبتی، ولی باید عرض کنم که جان واقعا از خودش دفاع کرد.» در اینجا مجددا صورتش را در دستان خود مخفی کرد و با همین حالت با صدای لرزانی ادامه داد و گفت: تیموتی مرده بود، مرده مرده، مثل یک تکه سنگ بی روح و بی جان، تیر مستقیم به قلبش اصابت کرده بود.» واقعا که چه لحظات تلخ و مرگباری را گذرانده اید.»
هرگز آن لحظات شوم و منحوس را فراموش نکرده و نمی کنم. جان حقیقت یک جنتلمن واقعی بود و قاطعانه تصمیم گرفته بود که خودش را تسلیم مقامات کند، ولی من حاضر نبودم، حاضر نبودم حتی حرفش را هم بشنوم. آن شب تا صبح به جر و بحث گذراندیم، روی پاهایش افتادم و التماس کردم که از این کار دست بردارد و به او گفتم که اگر این کار را بکند، من هم برای همیشه از دست خواهم رفت. می دانستم که جان هرگز راضی نمیشود که حتی برای لحظه ای هم که شده من ناراحت بشوم، چه برسد به اینکه بلائی سر من بیاید. از طرفی خودش هم متوجه شد که با این کار، موضوع به گوش روزنامه ها نیز خواهد رسید و روزنامه ها با آب و تاب زیاد و شاخ و برگ هائی هم که مسلما به موضوع می دادند، مقالاتی با عناوین چشم گیری مثل جنگل و عشقی که با خون نوشته شد به چاپ می رساندند و سر و صدای زیادی هم راه می انداختند که در نهایت
صدمات جبران ناپذیری به حیثیت و آبروی جان وارد می ساخت. به هر تقددیر هر طور که بود تسلیم حرف های
من شد و قبول کرد که موضوع را در همان جا خاتمه دهیم. هیچ یک از کارگرانی که با ما بودند نیز نه صدائی
شنیده و نه چیزی را دیده بودند. جنازه ی پروفسور را هم همان جا کنار رود آمازون به خاک سپردیم و با توجه به اینکه از مدت ها قبل از تب شدیدی رنج می برد، شایع کردیم که در اثر همین تب در گذشته است.»
در اینجا خانم لاکسمور صدا و لحن سخن گفتنش کاملا عوض شد و با حالتی مغموم ناشی از ناراحتی و عذاب وجدان آه تلخی کشید و گفت: «بعدا بار دیگر به دنیای متمدن بازگشته و برای همیشه از یکدیگر جدا
بک
شدیم.» |
به نظر خودتان خانم لاکسمور، فکر می کنید لازم بود که برای همیشه از یکدیگر جدا شوید؟»
هرگز آن لحظات شوم و منحوس را فراموش نکرده و نمی کنم. جان حقیقت یک جنتلمن واقعی بود و قاطعانه تصمیم گرفته بود که خودش را تسلیم مقامات کند، ولی من حاضر نبودم، حاضر نبودم حتی حرفش را هم بشنوم. آن شب تا صبح به جر و بحث گذراندیم، روی پاهایش افتادم و التماس کردم که از این کار دست بردارد و به او گفتم که اگر این کار را بکند، من هم برای همیشه از دست خواهم رفت. می دانستم که جان هرگز راضی نمیشود که حتی برای لحظه ای هم که شده من ناراحت بشوم، چه برسد به اینکه بلائی سر من بیاید. از طرفی خودش هم متوجه شد که با این کار، موضوع به گوش روزنامه ها نیز خواهد رسید و روزنامه ها با آب و تاب زیاد و شاخ و برگ هائی هم که مسلما به موضوع می دادند، مقالاتی با عناوین چشم گیری مثل جنگل و عشقی که با خون نوشته شد به چاپ می رساندند و سر و صدای زیادی هم راه می انداختند که در نهایت
صدمات جبران ناپذیری به حیثیت و آبروی جان وارد می ساخت. به هر تقددیر هر طور که بود تسلیم حرف های
من شد و قبول کرد که موضوع را در همان جا خاتمه دهیم. هیچ یک از کارگرانی که با ما بودند نیز نه صدائی
شنیده و نه چیزی را دیده بودند. جنازه ی پروفسور را هم همان جا کنار رود آمازون به خاک سپردیم و با توجه به اینکه از مدت ها قبل از تب شدیدی رنج می برد، شایع کردیم که در اثر همین تب در گذشته است.»
در اینجا خانم لاکسمور صدا و لحن سخن گفتنش کاملا عوض شد و با حالتی مغموم ناشی از ناراحتی و عذاب وجدان آه تلخی کشید و گفت: «بعدا بار دیگر به دنیای متمدن بازگشته و برای همیشه از یکدیگر جدا
بک
شدیم.» |
به نظر خودتان خانم لاکسمور، فکر می کنید لازم بود که برای همیشه از یکدیگر جدا شوید؟»