که جان دسپارد بو ببرد که من از احساساتش نسبت به خودم کاملا آگاهم. روابط ما خیلی دوستانه ولی کماکان محترمانه بود. او برای من همیشه جناب سرگرد دسپارد بود و من هم برای او خانم پروفسور لاکسمور. حتی یک
بار و برای لحظه ی کوتاهی هم که شده، پایمان را از این محدوده دراز نکرده و نمی کردیم.»
در اینجا دوباره از سخن گفتن باز ایستاد و در سکوتی پر معنی که یاد آور لحظاتی از عشقی پرشور و آتشین بود فرو رفت. از حالت و وجنات خانم لاکسمور استنباط می شد که یادآوری لحظاتی از آن دوران فراموش نشدنی، شور و حال جدید و هیجان انگیزی در درون وی به وجود آورده است. پوارو مجددا زیر لب زمزمه کنان گفت: «بله، مطمئنم همین طور است که می فرمائید. آدم یا نباید عاشق بشود و یا اگر می شود، باید تمام عواقب خوش و ناخوش آن را هم به جان و دل پذیرفته و تا پایان ادامه دهد. یاد تک بیتی از یکی از شعرای شما افتادم که شدیدا عاشق بازی کریکت بود و در یکی از اشعارش می گوید، افسوس که بیش از این نمی توانم به تو عشق بورزم، عشق من، این کریکت است که افتخار من است!»
خانم لاکسمور ابروانش درهم رفت و با حالت اخم آلودی گفت: «چرا شعر را خراب می کنید، ارتباطی به کریکت ندارد. در مصراع دوم صحبتش این است که می گوید ای تو که وجود تو افتخار من است.» بله، بله، درست فرمودید. من اشتباه کردم، دقیقا همین است که شما فرمودید، توئی که وجود تو افتخار من
است.» |
خانم لاکسمور دوباره در خود فرو رفت و گوئی به خودش خطاب کرد: «توئی که وجود تو افتخار من است. به راستی که احساس می کنم این شعر را صرفا برای ما دو نفر سروده اند. ولی به هر حال، هر دوی ما مصمم بودیم که تحت هیچ شرایطی لغت ممنوعه را به یکدیگر نگوئیم، تا اینکه...)
پوار و باز هم به تندی پرسید: «خوب، تا اینکه چی؟» |
خانم لاکسمور لحظه ای به خود لرزید و گفت: «تا اینکه آن شب لعنتی فرا رسید.»
مگر آن شب چه اتفاقی افتاد؟»
به نظرم می آمد که اول شب با هم مشاجره کردند. جان و تیموتی را می گویم. تیموتی اسم کوچک شوهرم می باشد. من از چادرم بیرون آمدم. به محض اینکه از چادرم بیرون آمدم
بله، فهمیدم، از چادر بیرون آمدید. خوب، بعد چه شد؟»
بار و برای لحظه ی کوتاهی هم که شده، پایمان را از این محدوده دراز نکرده و نمی کردیم.»
در اینجا دوباره از سخن گفتن باز ایستاد و در سکوتی پر معنی که یاد آور لحظاتی از عشقی پرشور و آتشین بود فرو رفت. از حالت و وجنات خانم لاکسمور استنباط می شد که یادآوری لحظاتی از آن دوران فراموش نشدنی، شور و حال جدید و هیجان انگیزی در درون وی به وجود آورده است. پوارو مجددا زیر لب زمزمه کنان گفت: «بله، مطمئنم همین طور است که می فرمائید. آدم یا نباید عاشق بشود و یا اگر می شود، باید تمام عواقب خوش و ناخوش آن را هم به جان و دل پذیرفته و تا پایان ادامه دهد. یاد تک بیتی از یکی از شعرای شما افتادم که شدیدا عاشق بازی کریکت بود و در یکی از اشعارش می گوید، افسوس که بیش از این نمی توانم به تو عشق بورزم، عشق من، این کریکت است که افتخار من است!»
خانم لاکسمور ابروانش درهم رفت و با حالت اخم آلودی گفت: «چرا شعر را خراب می کنید، ارتباطی به کریکت ندارد. در مصراع دوم صحبتش این است که می گوید ای تو که وجود تو افتخار من است.» بله، بله، درست فرمودید. من اشتباه کردم، دقیقا همین است که شما فرمودید، توئی که وجود تو افتخار من
است.» |
خانم لاکسمور دوباره در خود فرو رفت و گوئی به خودش خطاب کرد: «توئی که وجود تو افتخار من است. به راستی که احساس می کنم این شعر را صرفا برای ما دو نفر سروده اند. ولی به هر حال، هر دوی ما مصمم بودیم که تحت هیچ شرایطی لغت ممنوعه را به یکدیگر نگوئیم، تا اینکه...)
پوار و باز هم به تندی پرسید: «خوب، تا اینکه چی؟» |
خانم لاکسمور لحظه ای به خود لرزید و گفت: «تا اینکه آن شب لعنتی فرا رسید.»
مگر آن شب چه اتفاقی افتاد؟»
به نظرم می آمد که اول شب با هم مشاجره کردند. جان و تیموتی را می گویم. تیموتی اسم کوچک شوهرم می باشد. من از چادرم بیرون آمدم. به محض اینکه از چادرم بیرون آمدم
بله، فهمیدم، از چادر بیرون آمدید. خوب، بعد چه شد؟»