بله، کاملا درست حدس زدید، شوهرم در صدد بود که کتابی در مورد خصوصیات گیاهان بسیار نادری که
فقط در آن مناطق می روید بنویسد، ولی با توجه به اینکه اولین باری بود که به آن مناطق قدم می گذاشتیم، به کسی احتیاج داشتیم که آشنائی کاملی با منطقه و شرائط اقلیمی آن داشته و ضمنا بتواند وسائل سفر اکتشافی ما را نیز فراهم کند. در این مورد بود که سرگرد دسپارد را به ما معرفی کردند و با وی آشنا شدیم. شوهرم در همان برخورد اول علاقه ی زیادی به ایشان پیدا کرد. پس از مدت کوتاهی سفر خود را آغاز نمودیم.)
خانم لاکسمور به اینجا که رسید سخنانش را قطع کرد و در سکوت عمیقی فرو رفت. پوارو که لحظه ای او را از نظر دور نمیداشت حرفی بر زبان نیاورد و ترجیح داد که مخاطبش به سکوت خود ادامه داده و هر وقت که احساس کرد و دلش خواست، سخن خود را از سر بگیرد. لیکن با حالتی که گوئی با خودش صحبت می کند زیرلب زمزمه کنان گفت: «بله، می توانم تا حدودی مجسم کنم. صدای زیبا و خلسه آور آب رودخانه، همراه با نسیمی که برگ های درختان را به طرز زیباتری به رقص در آورده. سمفونی مست کننده و خیال انگیزی از نغمهی خوش و دلپذیر پرندگان و جیر جیر انواع حشرات. هوای گرم و محرک مناطق استوائی. مردی قوی و خوش هیکل و خوش اندام. زنی جوان و زیبا. بله، به راستی که عجب منظرهی زیبا و باشکوهی است.»
خانم لاکسمور که با شنیدن حرف های پوارو، موجی از خاطرات تلخ گذشته به ساحل خیالش هجوم آورده بود، آهی از روی ناکامی کشید و گفت: «شوهرم از من خیلی بزرگتر بود و اختلاف سنی زیادی داشتیم. تقریبا یک دختر بچه بودم و هنوز از مفهوم و معنای ازدواج چیزی سر در نمی آوردم که به عقد لاکسمور در آمدم.»
پوارو سرش را با حالت تاسف باری تکان داد و گفت: «می فهمم، می فهمم. متاسفانه هنوز که هنوز است، این
گونه ازدواج های نامتناسب باز هم صورت می گیرد.»
خانم لاکسمور که به راستی منتظر شنیدن چنین حرفی بود، با حرارت زیادی سخنان خود را ادامه داد و اظهار داشت: «متاسفانه هیچ یک از ما دو نفر، یعنی سرگرد دسپارد و من، هرگز نمی دانستیم و نمی توانستیم قبول کنیم که سرنوشت چه فرجام غم انگیزی برای ما رقم زده است. جان دسپارد هرگز از احساسات خود به من کلامی بر زبان نمی آورد. او آن قدر جنتلمن و با شرف بود که هرگز اجازهی چنین کاری را به خودش نمیداد.» |
پوارو به تندی حرف خانم لاکسمور را قطع کرد و گفت: «ولی همیشه این خانم ها هستند که قبل از هر کس دیگری پی به این موضوع می برند.»
چقدر بجا گفتید. دقیقا همینطور است که می فرمائید. بله، زنها همیشه می فهمند و خیلی هم سریع. مع
الوصف، خود من هم کوچکترین اشاره ای به این موضوع نمی نمودم، یعنی نمی خواستم و هرگز کاری نکردم
فقط در آن مناطق می روید بنویسد، ولی با توجه به اینکه اولین باری بود که به آن مناطق قدم می گذاشتیم، به کسی احتیاج داشتیم که آشنائی کاملی با منطقه و شرائط اقلیمی آن داشته و ضمنا بتواند وسائل سفر اکتشافی ما را نیز فراهم کند. در این مورد بود که سرگرد دسپارد را به ما معرفی کردند و با وی آشنا شدیم. شوهرم در همان برخورد اول علاقه ی زیادی به ایشان پیدا کرد. پس از مدت کوتاهی سفر خود را آغاز نمودیم.)
خانم لاکسمور به اینجا که رسید سخنانش را قطع کرد و در سکوت عمیقی فرو رفت. پوارو که لحظه ای او را از نظر دور نمیداشت حرفی بر زبان نیاورد و ترجیح داد که مخاطبش به سکوت خود ادامه داده و هر وقت که احساس کرد و دلش خواست، سخن خود را از سر بگیرد. لیکن با حالتی که گوئی با خودش صحبت می کند زیرلب زمزمه کنان گفت: «بله، می توانم تا حدودی مجسم کنم. صدای زیبا و خلسه آور آب رودخانه، همراه با نسیمی که برگ های درختان را به طرز زیباتری به رقص در آورده. سمفونی مست کننده و خیال انگیزی از نغمهی خوش و دلپذیر پرندگان و جیر جیر انواع حشرات. هوای گرم و محرک مناطق استوائی. مردی قوی و خوش هیکل و خوش اندام. زنی جوان و زیبا. بله، به راستی که عجب منظرهی زیبا و باشکوهی است.»
خانم لاکسمور که با شنیدن حرف های پوارو، موجی از خاطرات تلخ گذشته به ساحل خیالش هجوم آورده بود، آهی از روی ناکامی کشید و گفت: «شوهرم از من خیلی بزرگتر بود و اختلاف سنی زیادی داشتیم. تقریبا یک دختر بچه بودم و هنوز از مفهوم و معنای ازدواج چیزی سر در نمی آوردم که به عقد لاکسمور در آمدم.»
پوارو سرش را با حالت تاسف باری تکان داد و گفت: «می فهمم، می فهمم. متاسفانه هنوز که هنوز است، این
گونه ازدواج های نامتناسب باز هم صورت می گیرد.»
خانم لاکسمور که به راستی منتظر شنیدن چنین حرفی بود، با حرارت زیادی سخنان خود را ادامه داد و اظهار داشت: «متاسفانه هیچ یک از ما دو نفر، یعنی سرگرد دسپارد و من، هرگز نمی دانستیم و نمی توانستیم قبول کنیم که سرنوشت چه فرجام غم انگیزی برای ما رقم زده است. جان دسپارد هرگز از احساسات خود به من کلامی بر زبان نمی آورد. او آن قدر جنتلمن و با شرف بود که هرگز اجازهی چنین کاری را به خودش نمیداد.» |
پوارو به تندی حرف خانم لاکسمور را قطع کرد و گفت: «ولی همیشه این خانم ها هستند که قبل از هر کس دیگری پی به این موضوع می برند.»
چقدر بجا گفتید. دقیقا همینطور است که می فرمائید. بله، زنها همیشه می فهمند و خیلی هم سریع. مع
الوصف، خود من هم کوچکترین اشاره ای به این موضوع نمی نمودم، یعنی نمی خواستم و هرگز کاری نکردم